چهارشنبه ۴ آذر ۱۳۸۳

منتظر بودم تا زن نان

منتظر بودم تا زن نان فروش  قرص های کوچک نان را برايم بگذاردتوی پاکت . ويترين مغازه  را نگاه کردم .پر بود از نانهايی با عطر و طعم  مختلف ،کوچک و بزرگ، دراز و گرد و بيضی شکل،سفيدوچاودار که تلنبار شده بودند روی هم و شکم های قلمبه شان را نشانم می دادند.بين همه شان اين دونات های پخته شده مخصوص هالوين نظرم را جلب کردند.آرام و خوفناک دور هم جمع شده بودند و مويه می کردند. ضجه شان کشدار و طولانی بود .نگاه سرد و تهی شان را انداخته بودند به من.....


پول نان ها را دادم و گريختم ... .








 

 

مریم مومنی | ۱۱:۵۰ بعدازظهر



سلام...تعجم از تو...مرا هم خبرکن...آنور آب مگر جز نگاهای خالی چيز ديگری هم می بينی!؟!...


مريم جان...اوضاع اين قدر كه جاناتان گرامي تصور مي كنند خراب است؟
پس من نگاهم را بدزدم.اي ي ي ......


کاش ميشد از همه نگاههای سرد و خالی به همين سادگی گذشت مريم جان...سلام! چه خوب که مينويسی .خوندن نوشته های اشناهای نازنين رو خيلی دوست دارم...















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2