جمعه ۶ آذر ۱۳۸۳

اين گلدان های کوچک من

اين گلدان های کوچک من مثل دخترکان نازپرورده اند.مخصوصا يکی شان که گل اش توپ های کوچک نارنجی رنگی است و مدام بايد حواسم باشد که خاکش خشک نشود.از وقتی خريده امش مدام گل داده است.توپک های سبز اول از کاسبرگ ها می زنند بيرون و کم کم بزرگ می شوند و اندازه فندق که شدند نارنجی می شوند.صاحب گل فروشی موقع فروختنش سفارش کرد که اين فندق های نارنجی را نخورم.نمی دانم چه فکری کرده بود.اما برايم شده اند ميوه درخت گناه. اگر اين حرف را نمی زد شايد هيچ وقت به فکر خوردن اين ها نمی افتادم.اما الان هر بار که يکی از اين توپ ها نارنجی می شود بد جوری به سرم می زند  مزه اش را بچشم.







مریم مومنی | ۰:۳۵ بعدازظهر




مريم جان از خوندن نوشته هات خيلی خوشحال شدم. هنوز انشاهای خوبت را سر کلاس يادمه... انشااله که قلمت هميشه و هميشه بنويسه و من و مثل من را خوشحال کنه


سلام مريم جون. خيلی خوشحالم که می تونم نوشته هاتو بخونم. چه جملات داستانی ای!!!! به نظر من يه مزه ای بکن ببين چی می شه....


سلام مریم خانم. وبلاگ جدید مبارک باشه. خیلی خوشحالم که وبلاگ زدی. این جوری می‌شه از احوالتون با خبر شد بدون این که لازم باشه رنج و مصیبت فارگلیسی نوشتن و میل زدن رو به جون خرید. ممنون
راستی این گلی که می‌گی اگه اشتباه نکنم و این عکسی که گذاشتی هم تزئینی نباشه یه جور فلفل تزیینیه. یشنهاد می کنم به حرف گل فروش اعتماد کنی و هیچ وقت امتحانش نکنی چون بد جوری تنده. ما همیشه چند مدلش رو تو خونه داشتیم و با کنجکاوی بچگی همه شون رو هم امتحان کردیم:)


ســـــــــلام مريم جونم :*
جه عالی که می‌نويسی! خوشحالم.موفق باشی عزيزکم.
به حامد سام برسون.:)


سلام .. بار اولی است که می يام اينجا خيلی وبلاگ جالبی داريد . موفق و پايدار باشی


بیا ز سنگ بپرسیم !*****


درون آینه ها در پی چه می گردی ؟ *****
بیا ز سنگ بپرسیم *****
که از حکایت فرجام ما چه می داند*****
بیا ز سنگ بپرسیم *****
زانکه غیر از سنگ *****
کسی حکایت فرجام را نمی داند! *****
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است ! *****
نگاه کن , *****
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ*****
چه سنگبارانی!گیرم گریختی همه عمر , *****
کجا پناه بری؟ *****
خانه خدا سنگ است! *****
به قصه های غریبانه ام ببخشائید! *****
که من – که سنگ صبورم-*****
نه سنگم و نه صبور! *****
*****دلی که می شود از غصه تنگ, می ترکد
*****چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد!
در آن مقام,که خون از گلوی نای چکد *****
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد *****
چنان درنگ به ما چیره شد , که سنگ شدیم! *****
دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد. *****
که از حکایت فرجام ما چه می داند *****
از آن که عاقبت کار جام با سنگ است! *****
بیا ز سنگ بپرسیم *****
نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم*****
و نامی از ما بر روی سنگ می ماند؟*****
درون آینه ها در پی چه می گردی؟*****















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2