یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۳

افتاده بود وسط خيابان.درست روی

افتاده بود وسط خيابان.درست روی خط عابر.نگاهش کردم. بال بال نمی زد اما  آن  يکی بال نيمه سالمش را اندکی تکان می داد.نگاهش کردم .زنده بود هنوز ، می شد برش داشت تا بيشتر از اين زجر نکشد.نگاهش کردم.پسر های دبيرستانی  که منتظر سبز شدن چراغ عابر بودندآن طرف چهارراه بهش می خنديدند.نگاهش کردم.چشم هايش را بست .بالش ديگر تکان نمی خورد........ نگاهش کردم.

مریم مومنی | ۳:۲۰ بعدازظهر



سلام!
معتقدم داستان, کلمه مکتوب نیست. هر چه آدم را بکشاند دنبال خودش و تجربه ای از زندگی باشد قصه است. وبلاگ جای خوبی است برای اینکه آدم خودش را بیشتر بشناسد. مبارک باشد!
این آخری وزن قبلی را نداشت ولی :)
موفق باشید.















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2