|
سه شنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۳
يکی دو روزی بود کهيکی دو روزی بود که سر ظهر از خانه بيرون می آمدم .روز اول پليسی را آن طرف خيابان ديدم که با بی سيم حرف می زد.راستش در خيابان فرعی ما که تک و توک ماشينی رد می شود و جای نسبتا خلوتی به حساب می آيد ،صحنه نامعمولی بود.فکر کردم حتما اتفاقی افتاده و يا مرسوم است هر از گاهی پليس ،گشتی پياده در خيابان ها بزند . روز بعد که همان موقع ها بيرون آمدم همان آقای پليس بی سيم دار ايستاده بود آن طرف خيابان.قدم کند کردم که سر از کارش در بياورم.ديدم پسرکی ۸ ،۹ ساله ، کوله پشتی مدرسه بر پشت از آن سمت خيابان کوچک ما می خواهد بيايد اين طرف.پليس آمد وسط خيابان و ماشين ها را متوقف کرد. (ماشين هايی که وقتی حس کنند می خواهی از خيابان رد شوی حداقل با ده متر فاصله برايت ترمز می کنند) .دو سه تا ماشين بيشتر نبودند.تازه فهميدم که ماموريت هر روزه جناب پليس اين است که ظهرها وقتی مدرسه کوچه روبرويی تعطيل می شود مراقب باشد که اتفاقی برای بچه ها هنگام عبور از اين خيابان فرعی نسبتا باريک و خلوت نيفتد...به پسرک نگاه کردم که شاد و مغرور، مثل رئيس جمهوری که سان می بيند ، از خيابان گذشت.ماشين ها دوباره با اجازه پليس حرکت کردند . جناب پليس برگشت سر جايش . من هم قدم تند کردم و در عين حال نيم نگاهی انداختم به کوچه مدرسه... رئيس جمهور کوچک ديگری سلانه سلانه از دور می آمد. مریم مومنی | ۲:۱۴ صبح فعلا سلام تا بعد .... سلام. شماره ات از رو موبایل پاک شده بس که من گیجم. سلام. گاهي عصر بيا بيرون. شايد عصرها هم چيزي ديدي كه بنويسي! ها؟ ؛) شهرزاد جان تا يک هفته ديگر هستم.باهات تماس می گيرم حتما. ![]() |
|
میون این همه کوچه. کوچه ...