|
پنجشنبه ۱۰ دی ۱۳۸۳
مهمان کوچکی دارم.دخترک يک سالمهمان کوچکی دارم.دخترک يک سال و نيمهای است شاد و سرخوش و باهوش.با همان کوچکی اش مثل نورای سه ساله پيتر بيکسل بلد است چطور موهايش را با ناز سرانگشتانش عقب بزند.می داند چطور چشم هايش را برايم باريک کند و ادای خنديدن درآورد تا مدادرنگی برايش ببرم.از من که هيچ، دل از پيرزنان اتريشی هم برده است.البته اولين کلامش به همه شان اين است که به خانه شان بروند.از توی کالسکه اش داد می زند.آنها هم بدون اينکه زبانش را بفهمند با چشم ها و لب و لوچه شان قربان صدقه اش می روند.هر بچه کوچکی را هم که سرراهش می بيندبه حرف می گيرد.برايش بوسه می فرستد و تعاليم تربيتی مادر و پدرش را به آنها گوشزد می کند.ديروز دخترک مظلوم ساکتی را توی فروشگاه گير آورده بود و مدام بهش می گفت: جيغ؟نه.نه.نه. مادر دخترک مانده بود که اين چه مساله مهمی را دارد با اين جديت به دخترش می گويد...خلاصه چند روزی است که غرق عالم کودکيش شدهام.با هم نقاشی می کنيم.پله برقی سواری می کنيم.کتاب هايش را برای بار صدم با هم می خوانيم و دنيا را از ارتفاع پنجاه سانتی متری می بينيم. مریم مومنی | ۵:۰۷ بعدازظهر ![]() |
|