|
جمعه ۲ بهمن ۱۳۸۳
ديشب باد خانه مان راديشب باد خانه مان را از زمين بلند کرد من به ستاره ها نگاه می کردم که در قاب خالی پنجرهمان میدويدند و ماه خسته که به گردشان نمیرسيد قرار بود راهمان را گم کنيم و سر ازمنظومه ديگری درآوريم اما چانه زدن با باد بیفايده بود درراه برگشت کمی شهابسنگ چيدم و ديگر کلمه ای با باد سخن نگفتم
مریم مومنی | ۰:۰۲ بعدازظهر من زیاد شعری نیستم ولی اینا رو دوست داشتم: فضاش این قابلیتو داره که بیشتر شاخ و برگ بهش بدی. اینکه مثلا باد می خواسته کجا ببره یا چرا برگردونده یا چه چیزای دیگه ای وسط راه دیده. البته من فقط حسی حرف می زنم. اطلاعات تئوریک ندارم. ![]() |
|
زيبا بود . و لطيف. حتا اگر ديگر با باد سخن نگويي ...
دل هامان را بر شاخه اي مي آويزيم
تا باد غم هايش را ببرد.....