|
دوشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۳
دلتنگی که شاخ و دمدلتنگی که شاخ و دم ندارد.برای روزهای برفی تهران و تب و تاب جشنواره های تئاتر وفيلم و موسيقی فجر و شور و شوقی که با آمدن بهمن به جان شهر میافتد دلم تنگ شده است.صف های شلوغ سينماها و پرده مخصوص جشنواره با روبانهای رنگی اش.جشنواره موسيقی و گروه های موسيقی نواحی و خارجی و ...فکر کنم دوسال پيش بود که برنامه گروه افغانستان را ديديم توی سالن کوچک فرهنگسرای نياوران.گروه پنج نفرهای بودند که دو تا ساز اصلی داشتند از خانواده دوتار منتها با دسته بسيار بلند حدود يک و نيم متر.از شروع برنامهشان ده دقيقه بيشتر نگذشته بود که سيم يکی از اين سازها پاره شد.نوازنده افغان تا آخر نيمه اول اجرايشان مشغول درست کردن سازش بود.بقيه گروه هم بدون او می زدند و می خواندند.آن قدر هم اعتماد به نفس داشتند که انگار اتفاقی نيفتاده.نمی دانم شايد هم به امکانات محدودشان خو گرفته بودند و پاره شدن يکی از سازهای اصلی شان برايشان عادی بوده.هر وقت ياد آن روز می افتم چهره سرخ شده و عرقريزان جوان افغان می آيد جلوی چشمم. اين که سرش پايين بود و سيم تارش را می کشيد و وصله می زد.و اين که موسيقی خوش لهجه افغان هم بدون او و با تلاش دوستانش شايد بلند تر از قبل توی سالن پيچيده بود . مریم مومنی | ۱۰:۳۲ بعدازظهر سلام باور کن اينجا هيچ اتفاقی نمی افته. نه تو تاترش نه تو سينماش. ![]() |
|
هوممم... ميفهمم حالت را مريم جان...اما چیزی نمیگذرد که اینجا هم خاطره میسازی و کسی چه میداند شاید روزی در جایی دیگر از زمین خدا دلتنگ شبهای برفی این شهر آرام اروپایی شوی!!!