شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۳

از آن روزها سال‌ها می

از آن روزها سال‌ها می گذرد.از آن روزها که دخترک کوچکی بودم و صدای آژير قرمز وحشت عالم را به جانم می‌ريخت.روزهايی که دست خواهر کوچکم را می گرفتم و  پله‌های زيرزمين را دوتا يکی پايين می دويديم و آن پايين  در تاريک‌روشن  زيرزمين دعا می کرديم.صدای بمب و موشک،صدای محکم و ترسناک آن گوينده راديويی که صحبتش را هميشه اين‌طور شروع می کرد:«شنوندگان عزيز! توجه فرماييد...» و از شروع عملياتی خبر می دادو  يا مبشر پيروزی تازه ای بود و يا پيام آور شکست.و برای من که کودکی بيش نبودم صدای کشدارش تنها ناقوس الهه جنگ بود. جنگ برای من تنها به اين صداها خلاصه نمی‌شد.من با جنگ بدنيا آمده بودم و از کودکی در سرزمين جنگ بزرگ شده بودم.به کمبودها و قحطی ها و مصيبت های اطراف،به کلمه شهيد،به صدای آهنگران،به ديدن ساختمان های جنگ‌زدگان،به آرم اخبار که سربازهارا موقع شليک خمپاره نشان می داد،به خاموشی‌های گاه و بيگاه،به کشيدن لاله های سه‌گوش سرخ در دفتر نقاشی‌ام،به رفتن به مجلس ختم و بهشت زهراو وحشتی که هربار از ديدن حوض پر از خون و پله‌پله آنجا به من دست می‌داد عادت نکرده بودم.راستش به جز اين نمی‌شناختم. عادت کردن يعنی به وضع جديد خو گرفتن .برای من وضع جديد معنايی نداشت.زندگی برايم از وقتی چشم به‌آن گشوده بودم همين بود و جز اين نبود.


بعد ها که بزرگ تر شدم و جنگ هم تمام شده بود کم کم رنگ های جديدی به دنيايم اضافه شد.هر چند ناهمگون و نابجا اما به هر حال رنگ ديگری بود.من  در دنيای رنگارنگی زندگی می‌کنم.کابوس‌هايم را اما هنوز از کودکی به همراه دارم.دنيای پيرامون من تغيير کرد.کابوس های من اما نه.وحشت کودکی ام، شب‌های بی شماری آرامش را از من گرفته است.هنوز هم در لايه های پنهانی وجودم طنيين مرگ‌بار ناقوس جنگ می‌لرزاندم.من بزرگ شده ام اما کابوس هايم به قوت خود باقی‌اند هنوز.می ترسم از اين‌که دوباره اين کابوس ها زنده بشوند و از خواب ها و روياهايم قدم به زندگی روزمره‌ام بگذارند.می ترسم از اين‌که برادر کوچکم که از جنگ هيچ نمی‌داند  و هزاران کودک ديگر به درد بی درمان من دچار شوند.به اين‌که کابوس‌های هولناکی را برای آينده‌شان(اگر آينده‌ای باشد اصلا) از دوران کودکی به يادگار ببرند.من می ترسم.من ...سخت... می ترسم.







 


پيوست:اين ها را بخوانيد:



 

مریم مومنی | ۴:۳۵ بعدازظهر



سلام. رخ دادن جنگ به اون شکلی که در مورد عراق و افغانستان اتفاق افتاد، در مورد ایران بسیار بعیده. اما متاسفانه احتمال حمله هوایی به ایران -با وجود اخباری که هر روز منتشر میشه- داره قوت می گیره.



سلام.من یه محمد دیگه هستم! اعتقاد دارم که این حرف ها فقط یه جنگ روانیه و کسی جرات حمله به ایران رو نداره.ما هم با یادداشت هامون آب به آسیاب دشمن نریزیم.


سلام یه وبلاگ گروهی درست کردم اگه می خواین اون تو بنویسی و حامد هم... بهم بگین که پسورد اش رو بهتون بدم.


سلام شهرزاد جون.ايده خوبيه.موافقم.راستی اسم اون کتابه (ماشين قرمز و ...) رو هم اگه يادت اومد برام بنويس.ممنون.


خانم مومنی

بسيار سپاسگزارم که برای مطلب حنيف قريشی يادداشت نوشتيد و بسيار ممنونم که به وبلگ من لينک داديد

در ضمن وبلاگ خوبی هم داريد

با احترام

فرشيد عطايی


جنگ چيز کثيفی است ، صدای آن آژيرها توی گوش همه ما مانده ، آن دويدنهای توی زيرزمين ، آن شبهای خوابيدن توی زيرزمين ، و آن حسی که فقط برای ما معنی دارد ... راستی تو خروجی چه سال مدرسه هستی ؟؟ بهترين آرزوها...


آقا محمد یک نگاهی به بلاگ من بینداز. یک بحث کوچولو در مورد بعید بودن حمله آمریکا به ایران کردم.


آقا پيمان نوشته تان را در وبلاگتان خواندم.















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2