|
دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۳
روی پل ايستاده بوديم وروی پل ايستاده بوديم و خيره به رودخانه.قايق ها می آمدند و از زير پايمان می گذشتند.نگاهشان می کرديم.از سر پيچ که کوچک بودند و جلوتر که می آمدند و بزرگتر می شدند و بعد هم خم می شديم تا لحظه ای را که از زير پايمان عبور می کنند از دست ندهيم.آن گاه نيم نگاهی به پشت سرمان و قايق هايی که ديگر رفته بودند.و بعد دوباره موج های نو و قايق هاي تازه رسيده ای با سرنشينان مغموم.پاروزن نداشتند هيچکدامشان.جريان ملايم رودخانه می بردشان.سرنشينان مغموم ، مردان و زنان خسته ای بودند که خوابشان برده بود.کسی از روی پل گفت:« اين رود را جادو کرده اند.جادوی خواب.» حرفش را باور کرديم و دوباره خيره شديم به زنان و مردان سيه چرده ای که لاغريشان مرا به ياد مرتاضهای هندی می انداخت.قايق ها می آمدند دوتايی با هم و گاه تک و توک. عصر که شد بر قايق بی سرنشينی نشستم.برای آنهايی که روی پل ايستاده بودند دست تکان دادم و چهره ام مثل بقيه رودسواران مغموم شد.جريان آب قايق را می برد و من مدام به اين فکر میکردم که چرا خوابم نمی برد. چرا... خوابم...ن..م..ی.... مریم مومنی | ۲:۴۸ بعدازظهر قشنگ بود... خيلي قشنگ مينويسين.. من مدتهاست كه دنبال ميكنم... موفق باشين چقدر دلگير بود .. رود استيکس رو به يادم می آورد... به هر حال دل من که خيلی برات تنگ شده. ![]() |
|
چه قلم روان و خوبی! چه احساسات سرشاری! یه بار توی ونیز یه همچه حس و حالی پیدا کردم.ونیز شهر عاشق هاست. نه؟