|
جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۸۳
منتظرم صبح شود ببينم بازمنتظرم صبح شود ببينم باز کسی میآيد يا نه.الان که شب است.کورسوی نوری هم ديده نمی شود از دور. جوشانده بابونه البته هست.ترومپت نواز تلويزيون هم دارد شب خوشی را به بينندگان هديه می کند.لپ هايش را باد می کند و می دمد. اما نمی تواند با اين کارها جلوی سرک کشيدن های گاه و بيگاه من به رنگ های زنده تابلو های شاگال را که صبح امروز ديدم ،بگيرد. به سبز و آبی اقيانوسی پس زمينه و زرد درخشانی که مثل موهبتی ناگهانی در گوشه نقاشی ها می درخشيد.به غزلهای سليمان و طرح پنجره های رنگی کليسا و اسحاقی که کشان کشان به قربانگاه می رفت.به فرشته هايی که بال هايی کشيده و بی شکوه داشتند و زنی که بر بستری از گل نشسته بود و خری که آن گوشه کنارها ويولن می زد.
پيوست:قابل توجه وين نشينان گرامی، نمايشگاه آثار دهه پنجاه و شصت شاگال با عنوان اسطورههای کتاب مقدس تا بيست و هشتم ماه بعد در موزه آلبرتينا برقرار است. مریم مومنی | ۱:۵۷ صبح يا جدا....من شاگال دوست ندارم. شرمنده. خيلي هم تلاش كردم ولي راه نداره.. به قول ما اصفاني ها دوس بداري نيس. سلا و ممنون از محبتت.وصف زیبایی از تابلو کردی.دختر، تو قلم سحر آمیزی داری.بی تعارف. هر چه به آخر مطلب نزديک می شويم گيراتر و شيرين تر می شود. کيف کردم و مدتی رفتم توی بحر اين تابلوی زیبا. «همنام» را هم می فرستم. چرا نفرستم؟ آدرس بده. ![]() |
|
حضور رنگها پس از مسافرت شاگال به آمریکا( در زمان جنگ جهانی دوم) حیرت انگیز است...انگارمیکوشیده زشتیهای جنگ را با این رنگها از خاطر بزداید...