یکشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۳

اتوبوس سواری روز يکشنبه ابری

اتوبوس سواری روز يکشنبه ابری در دل جنگلهای لخت و پوشيده از برف حاشيه وين.برف سفيد و دست نخورده و درختان بيشمار و گهگاهی جاپای روباهی و يا حيوانی ديگر.من و حامد در کنار هم و اتوبوسی که آرام و بی صدا اين کوه کوچک را مارپيچ وار طی می کند و بالا می رود.گاه گاهی نگه می دارد.زوجی ژاپنی با کارت پستال های وين و نقشه شهر در دست، بعد پيرزنانی و آخر سر خانواده جوانی با دو کودک و سورتمه ای به دست سوار می شوند.به  تپه های جنگلی نگاه می کنيم .به کليسای سر راهمان و ناقوسی که طنينش در دشت پيچيده است.به کلاه های خنده داری که پيرزن های صندلی جلويی به سر گذاشته اند.به سگ سفيدی که در برف اين طرف و آن طرف می پرد و دونده ای که بالباس چسبان و تنگش سربالايی را  آهسته بالا می دود.


اما  برف، اين سپيدی بکر، تلالو آرامش بخشی دارد برایم و درختانی که رديف رديف جلو می آيند ، موج می زنند و آرام از هم پيشی می گيرند و يا آنهايی که جا می مانند و نگاهمان را به رديف بعدحواله می دهند.







 


 

مریم مومنی | ۶:۳۵ بعدازظهر



تصویر زیبایی داده ای.چرا بیشتر توضیح نمی دهی؟


خيلی لذت بردم. اگر من بودم «و» بعد از روباهی را نمی گذاشتم. هر چند که کلا بعيد بود بتوانم به این روانی و زیبایی بنويسم.















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2