چهارشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۳

اين داستانی که چند وقت

اين داستانی که چند وقت پيش از آلمانی  ترجمه کرده بودم از امشب آمده روی پيشخوان سايت ادبی قابيل.اشکال و ايراد کم ندارد که بيشترش برمی گردد به کم تجربگی من و تا حدی هم کم تجربگی نويسنده جوانش که موضوع بکری را برای نوشتن انتخاب کرده اما يک جاهايی در پرورش دادن ايده اش ضعيف عمل کرده.حالا من بيشتر از اين نمی گويم تا خودتان اصل داستان را بخوانيد .فکر کنم اندکی پيش زمينه منفی ايجاد کردم با اين حرف ها برای خواندن داستان.نه ديگر.ماجرا آنقدر ها هم تلخ نيست!


اميدوارم از خواندنش لذت ببريد.

مریم مومنی | ۱۰:۵۳ بعدازظهر



مريم جان
سلام
هم داستان و هم برگردان عالی است.از فضای داستان خيلی خوشم آمد هنوز از بوی فلفلهای کارخانه عطسه‌ام می‌گيره.
در مورد به‌دانه‌ها هم بايد حدس می‌زدم که يک اصفهانی بايد اونا را بهت داده باشه .اصفهانيها ارادت خاصی به به دارند و از آن برای تهيه خيلی چيزها مثل مربا و طاس کباب و ... استفاده می‌کنند. من و ستايش هم که مريض شده بوديم خواهر محمد بهم به‌دانه داد تا استفاده کنيم


اگه بخوای و فضولی نباشه . و من حال داشته باشم. شاید بد نباشه که یه کم ویراستاری شه این داستان خوب


سلام شهرزاد جان.راستش هم می خوام و هم فضولی نيست و لطفه در حق من و هم اين داستان شديدا به ويراستاری احتياج داره.اما می مونه حال و وقت و تحمل و حوصله که می دونم برای همه يه چيز نايابه.راستی ازآلوچه ها ممنون.خيلی چسبيد:)















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2