|
یکشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۳
تهران که بودم ، جمعهتهران که بودم ، جمعه ها باد می وزيد . از شکاف باريک پنجره اتاق پشتی ناله کنان رد می شد و به زور می آمد توی اتاق.گشتی می زد.اگر می ديد کار به سرم ريخته که قدری می نشست و نگاهم می کرد .بعد خودش سرش را می انداخت پايين و از زير در اصلی می رفت بيرون.اگر کاری نداشتم، گاهی اوقات با هم می نشستيم و چايی می خورديم.کمی گپ می زديم و از پنجره قدی اتاق، تکان خوردن برگ های درخت گردو را تماشا می کرديم.گاهی آن قدر حواسمان پرت درخت گردو می شد که نور نارنجی خورشيد می افتاد رويش و برگهايش را ناگهان روشن می کرد و باد يادش می افتاد که ديرش شده است و با عجله بوسه ای به گونه ام می زد و می رفت. اين جا که آمده ام شهر بادهاست.تا دلم بخواهد باد می وزد.بيشتر روزها هم می وزد اما فرقش اين است که پنجره های خانه مان کيپ کیپ اند.باد می آيد پشت پنجره، نگاهی به اتاق می اندازد ، بعد که می بيند نمی تواند بيايد توی اتاق،نااميد راهش را می کشد و می رود سفال های بام را تکان می دهد و سرو صدايی راه می اندازد که نگو.گاهی اوقات هم می رود روی رأس شيروانی می نشيند و بعد قل می خورد و می آيد پايين و دوباره و چند باره اين بازی را ادامه می دهد.اگر يکشنبه نباشد، بعضی اوقات بچه ها و پيرزن های وينی را از زمين بلند می کند .پيرزن ها که با يک دستشان کلاه هايشان را چسبيدهاند مثل بادکنک های سبک در هوا چرخ می خورند .گاهی باد شيطنتش گل می کند و دست يکی از اين کوچولوهای موبور را می گيرد و میآورد پشت پنجره ما که طبقه پنجم هستيم.تق تق می کوبد به شيشه تا نگاه کنم چطور توانسته کاری کند که بچه قهقهه بزند.من اشاره می کنم که بچه را بگذارد پايين تا طوریاش نشود.باد بچه را تاب می دهد توی هوا و دوتايی می خندند.بعد نگاهی می کند به من و اين بار سه تايی می خنديم. آن وقت خداحافظی می کند و می روند. مریم مومنی | ۳:۲۴ بعدازظهر سلام! نمی دونم چرا با خوندن اين متن يه جوری دلم گرفت! شايد ياد خاطرات نه چندان دورم افتادم! وبلاگتون در عين سادگی مطالب خوندنی زيادی داره! به منم سر بزن!... قشنگ بود.ولی کم بود. چه زيباست همره باد شدن/ از خود کندن و جاری شدن...اما هش دار از ويران شدن، بی خود شدن/ رهايش کن چون رهيدی از خودت.../چه زيباست از هر بندی رهيدن، به تنهايی دويدن.../ ![]() |
|
شاعری تو...