|
دوشنبه ۸ فروردین ۱۳۸۴
صبحگاهصبحگاه کالسکه دوقلو ها را پدرشان هل می داد.خودش هم پشت سر شان می دويد.خيس از عرق .هی... هو...هی... هو...ورزش صبحگاهی. دوقلوهای کوچک با لپ های گلی نشسته بودند و از تند رفتن کالسکه کيف می کردند.درخت ها را می ديدند و مرد و زن هايی را که می دويدند.پدر هم ورزشش را می کرد. ما هم حواسمان پی درختچه های ليمو بود که شکوفه داده بودند. مریم مومنی | ۱:۰۵ بعدازظهر اين تصويرهای شفاف و ساده واقعی اند ؟ چقدر دوسشون دارم ! يک ليوان چای داغ بعد از خواب زمستانی می چسبد . خوشبختی و شاد کامی روزافزون هردويتان را آرزومندم. سلام سال نو مبارک انشاء الله سال خوبی برای شما باشد . راستی من از اورکات اومدم. ![]() |
|
سلام.مثل همیشه قشنگ بود.راستی دیگه کتاب معرفی نمی کنی.