|
جمعه ۱۲ فروردین ۱۳۸۴
دره گل سرخ و تداعی های روز مرهدره گل سرخ و تداعی های روز مره فکر کنم روح سرگردان آستريد ليندگرن در من حلول کرده.اين روزها همه اش به يوناتان شيردل و برادر کوچکش که موهايی صاف و قهوه ای داشت فکر می کنم.چند روز پيش که در قابلمه خورش فسنجان را برداشتم ، قل قل آب و گردو های جاافتاده و تيره رنگ مرا به ياد مردابی انداخت که کاتلا در آن افتاد و مرد.امروز در ايستگاه مترو نزديک خانه مان يکی از سربازهای تنگيل را ديدم.مردی با کلاهی سياه مثل کلاهخود بر سر.صاف صاف از کنارم گذشت و سوار قطار شد.عصر هم سنگنوشته ای خواندم از دولت ژاپن که به بهانه دوستی با دولت اتريش هزار درخت گيلاس به پارک دانوب وين هديه کرده بودند.پارک دانوب هم در پلک زدنی شد دره شکوفه های گيلاس.
راستش دلم بدجوری برای اين داستان تنگ شده... مریم مومنی | ۰:۳۴ صبح قشنگ بود.سالها پیش مجله سوره نوجوانان این قصه رو چاپ کرد.یادته؟ آخی. حالا که ميگی منم يادم افتاد که دلم تنگ شده :) اين جزو معدود برنامه های کودکی بود که با وجود اينکه يه وحشت خفيفی در من ايجاد می کرد و با وجود تکراری بودنش هميشه دوست داشتم ببينمش . اما راجع به هديه کردنهزار درخت گيلاس ، کار قشنگيه چه خوبه که گاهی وقتا هديه ها معنوی باشه ![]() |
|
دل من هم تنگ شده. چه خوب يادت مانده. عكسها را از كجا پيدا كردي؟...تو هم كمى خوف مىكردى ازديدن فضاهاى پر دود و دخمهمانندش.دل من هم تنگ شده.