|
پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۴
دکتر فوکس بد جوری حواس
دکتر فوکس بد جوری حواس پرت و مظلوم است.سر کلاس موقع کار کردن با دستگاه ميزجلويش که احتمالا از يک سری دکمه تشکيل شده،هول برش می دارد.دکمه ها را اشتباه فشار می دهد و به جای اينکه مثلا نور سالن را بيشتر کند يکهو کل چراغ ها را خاموش می کند.يا موقع گذاشتن ترنسپرنسی ها سه چهار بار می چرخاندشان و دست آخر ورقه را پشت و رو می کند. بچه ها هم بلند بلند بهش می خندند.اصلا جوری شده که به محض ورودش به کلاس شروع می کنند به خنديدن ،انگار مضحک ترين موجود دنيا وارد شده.دکتر فوکس همان اول کار سرخ و سفيد می شود،تند تند عصر بخير می گويد و درس را شروع می کند. توی راهرو دانشگاه که ببينی اش انگار شاگردت را ديده ای.با عجله بهت سلام می کند و لبخند می زند.بيست بار هم اگر در روز رودررو شويد، او است که برای سلام کردن پيش قدم می شود و لبخند هميشگی اش را هم فراموش نمی کند. بيشتر دانشجوها از دستش شاکی اند.از بد درس دادنش و رفتار عصبی و نا آرامش.من يکی نه.البته موافقم که شيوه درس دادنش اصلا خوب نيست اما نمی توانم شکسپير خواندنش را ناديده بگيرم. وقتی غزل های شکسپير را می خواند بايد باشی و ببينی.صدايش که نمی لرزد هيچ، آن قدر رسا و پر طنين می خواند که مو بر تنم سيخ می شود.انگار خود ويليام شکسپير کبير جلويم ايستاده و بداهه غزل می سرايد. مصرع های موزون و واژه های مفخم نوازشم می کنند و نسيم بوستان های بريتانيای آن زمان را برايم به ارمغان می آورند. پيوست:غزل شماره ۱۸
Shall I compare thee to a summer's day?
مریم مومنی | ۷:۱۴ بعدازظهر به نظر من هم می ارزد. ولی مردم خيلی وقت ها لذت خيلی چيزهای جزيی و ريز را درک نمی کنند. و گاهی وقت ها کلی نگری هاشان آدم را از آن لذات محروم می کنند. ![]() |
|
سلام.مثل همیشه قشنگ نوشته ای.من هم یک ترم سابقه درس دادن دارم و تقریبا حال آن بنده خدا را می فهمم!