جمعه ۲۶ فروردین ۱۳۸۴

آن ها و اين ها

بالا بروم، پايين بروم، خواب هايم پر از آن هاست.شب ها نوبت آن هاست که به خوابم بيايند.روز ها نه.روزها به اين ها تعلق دارد.


شب ها دور هم جمع می شويم.می خنديم و گريه می کنيم.من باآنها  از پشت بوته های رز دست می دهم و صبح که می شود همه همه شان می روند.حتی يک لنگه دستکش يا دستمال گلدوزی شده و يا پاک کن کوچک هم جا نمی گذارند.يک نشانه که بشود در دست گرفت و بو کرد و اشک ريخت.


صبح ها اين ها می آيند.اين ها که می آيند مجبور می شوم واقعی باشم.خنده و گريه خيلی در کار نيست.يعنی چرا هست اما جوری نيست که شب ها دلم برايش تنگ شود.اين ها که می آيند خيلی کاری به کارت ندارند.در کنارشان هستی .روبرويشان نه.


روزها دلم برای آنها تنگ می شود.آن قدر که می خواهم زود شب شود و دوباره با آن ها باشم.ولی تا شب بشود خيلی مانده.مجبورم منطقی باشم.به کارهايم برسم.غذا بپزم و خودم را با کلمات مشغول کنم.کلمات و تصاوير آن قدر قوی هستند که بتوانند حواسم را دست کم تا مدتی پرت کنند.اما بعد که حوصله ام از دستشان سر برود باز می مانم من و آنها.


 

مریم مومنی | ۸:۱۲ بعدازظهر



از فرط خیال موجود، راستش نفهمیدم!


سلام مريم جان
خيلی خوبه که حداقل شبها می‌آن سراغت من که انقدر گرفتارم که به ندرت می‌شه حواسم باشه که بايد ازشون پذيرايی کنم و باهاشون حرف بزنم و ...
کاش دقيق تر می‌گفتی ازشون



خوش به حالتون که شب ها رو دارید. خیلی نگران اون شونه نباشید که نیست. عوض شبها رو دارید. خیلی ها در حسرتش هستن...


سلام مريم جون . خيلی خوب می نويسی . کوتاه و زيبا .بدجوری به دل آدم ميشينه . ........


سلام مریم خانم مومنی
اولین بار که توی این دنیای مجازی با هم آشنا شدیم احتمالا توی کاميونيتی اورکات شهريار مندنی پور بوده.
به هر حال از آشنايی تون خوشحالم.
گاه به گاهی بلاگت رو می خونم.
شما می دونی شهريار مندنی پور رو کجا ميشه پيدا کرد؟
ممنون می شم برام بفرستيد. حسن .ا.ن















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2