جمعه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۴

اين نوشته را آرش اخوت

اين نوشته را آرش اخوت ششم آوريل امسال نوشته.با ياد مادرش.امروز خيلی اتفاقی وبلاگش را می خواندم که اين نوشته ميخکوبم کرد:


«بابا می گفتند گاهی بودن، آمدن و رفتن کسی را در خانه احساس می کنند. گاهی چیزی جابه‌جا شده است یا چیزی جایی‌ست که مطمئن‌اند خودشان آن‌جا نگذاشته‌اند یا حتا چیزی را جایی می ‌یابند که می‌دانند هیچ‌وقت در خانه نبوده است. چند روز پیش به من تلفن کردند و گفتند: تو آمده بودی خانه؟ گفتم: نه. گفتند: دیروز عصر که به خانه رفتم، یک نارنج نصف شده روی کابینت آشپزخانه بود. نصفیش خورده شده بود و فقط پوستش بود و نصفیش، تفاله‌ی بی آب بود
این‌ها مثل آن برق چشمی‌ست که در آینه‌ی تاریک ما را نگاه می کند. این‌ها مثل نسیمی‌ست از پیچ و تاب دامنش، وقتی در لحظه‌ای از لحظات غفلت ما، از کنارمان می‌گذرد. اگر آن خانه را رها کنیم و به جای دیگری برویم، آیا با ما می آيد؟»

مریم مومنی | ۴:۰۲ بعدازظهر



چند باره و چند باره خواندم اين نوشته را. فوق‌ العاده بود.


سلام.همان حسی را دارد که گفتی.آدم را میخ کوب می کند.















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2