|
یکشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۴
هدفونوقتی هدفون به گوش داری بايد يک جمله را دوسه بار بگويم تا متوجه بشوی. هدفون تو را به دنيای ديگری می برد که من سهم کوچکی از آن دارم: گاهگاهی شعر خوانی تو با موسيقیای که نمی شنوم، متن وجود ندارد؛ چند واژه است فقط. وسری که با حس موسيقی درون گوش هايت تکان می خورد.پلک هايی بسته و لبخندی رضايت بخش. راه می رويم.جمله ای می گويم.عبارتی خنده دار.نگاهت می کنم که لبخندت را ببينم.می بينم.آن جا گوشه لبت نشسته.اما..صبر کن....چرا لبخندت تمام نمی شود؟ آه سيم هدفون را ديدم.تو اصلا نشنيده ای. راه حلی دارم: يک سيم در گوش من ،يک سيم در گوش تو.کمی پيش می رويم.با تکان کوچکی سيم ها می افتند.يادم نبود که سرعت قدم هایمان يکنواخت نيست. راه حل ديگری هم هست :من هم هدفون به گوش داشته باشم.هدفون شخصی خودم را.اما اين يکی هم شکست می خورد.گوش هايم.گوش هايم دارند خفه می شوند. چرا حس می کنم توی اين نوشته رگه هايی از خود خواهی من ريشه دوانده؟ تو به خاطر من است که صدای موسيقی را بلند نکرده ای.وگرنه چه کسی است که دلش نخواهد موسيقی از در و ديوار خانه اش ببارد؟و اکتفا کند به يک جفت سيم؟چقدر حق اعتراض و يا حتی شکايت دارم؟ فکر می کنی بتوانم به لبخند رضايت بخشت که از جادوی سيم ها بر می آيد قناعت کنم؟
مریم مومنی | ۳:۳۷ بعدازظهر به دلم نشست اين و بلاگ. ![]() |
|
راه حل اول تصویر زیبایی از دو دلداده است. به شرطی که مواظب قدم های يکنواخت خود باشند و سيم هم کم نیارند:)