|
پنجشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۴
ديشب با عروسک های خيمهديشب با عروسک های خيمه شببازی والس می رقصيدم امشب به ظرف های شسته شده و سکوت آشپزخانه خيره شده ام باران می بارد. مریم مومنی | ۳:۰۷ صبح درست شبيه همين لحظه بود آن روزها که می رقصيديم / تنها فرقش اين بود که بعدش من به سکوت روحم خيره شده بودم / سالها بود که اين چنين نديده بودمش / آرام و سربه زير اما بی قرار ... ![]() |
|
سالها گذشته است. من هی ظرف شسته ام. هی آش پز خانه ساکت تر شده و....
هی باران روی روزگار من و پشت پلک هایم باریده است.