سه شنبه ۳ خرداد ۱۳۸۴

دوشنبه

ظهر:


نصف راه را دويده ام با اين حال کمی دير می رسم، کلاس شلوغ است.مجبورم صندلی اضافی بياورم و خودم را گوشه ای جا دهم.تقسيم می شويم به گروه های سه نفری برای بحث کردن راجع به متون.دختر کناری من نيم‌چه لبخندی به لب دارد.آن يکی اما زورش می آيد نگاهم کند چه برسد به حرف زدن.يکی دوبار نظرم را می گويم.هر دو بار هم درست است.با اين حال فرقی به حال کسی نمی کند.ترجيح داده اند ناديده‌ام بگيرند.


بعد از ظهر:


نشسته ايم روی نيمکتی‌در حياط دانشگاه.هوا گرم است و شرجی.پشت سرمان يکی دو نفر با مايو دراز کشيده اند روی چمن‌ها و آفتاب می گيرند.کتاب می خوانند و آب ميوه می نوشند.ما هم آسوده‌ايم روی اين نيمکت.کمی گفت و گو.خنده و سرخوشی.وعده به کتاب‌خانه.


بعد از بعداز ظهر:


استاد بلايی سر عينکش آورده و بدون عينک هم خوب نمی بيند.چشم هايش را تنگ می‌کند گاهی.پيتر دوسه صندلی آن طرف تر نشسته.پنج دقيقه تنفس می دهد استاد.تنفس ؟ اين کلمه دارد ريشخند می زند.در واقع پنج دقيقه دود است.می گويد به اندازه دود کردن نصف سيگار برويد و زود برگرديد.پيتر برايم توضيح می دهد که دوره‌اش تمام شده و دارد يک سری مفاهيم پايه را حفظ می کند.من هنوز شروع هم نکرده ام.


عصر:


سيليری گاسه، شماره بيست و چهار.در را باز می کنيم.آدرس همين است اما شماره واحد را نمی دانيم.زنگ می زنم.پيغام گير پيغام می خواهد.قطع می کنم و دوباره.بالا می رويم.پايين می آييم. بيرون خانه می مانيم و ته کوچه را نگاه می کنيم.قال گذاشتن را همين جوری می نويسند ،نه؟


بعد از عصر:


در راه برگشت به خانه.منتظريم چراغ عابرسبز شود.بادمثل اسب سرکشی ناگهان بر دوپا بلند می شود .گرد و خاک و قاصدک های نصفه‌نيمه را به هوا بلند می کند.ازقاصدک نه اما از گرد و خاک بی نصيب نمی مانم.چشم هايم می سوزد.رعد و برق می زند.ترن شلوغ است.سوار می شويم.پشت سر دختری صورتی و معشوقش می نشينيم.رگبار است.می بارد.سيل آسا می بارد.دخترصورتی سرش را پشت پسر پنهان می کند، بوسه اش را هم.پياده می شويم و چترم را چهار دستی می گيريم که باد نبردش و باران خيسمان نکند.تا در خانه می دويم.می خنديم.خيس شده ايم.


شب:


کتاب را باز می کنم.شخصيت های نمايش‌نامه در چند صفحه اول به طور صعودی تعدادشان زياد می شود.گيج شده ام.دوباره برمی گردم صفحه اول.اين جوری نمی شود .بايد ليستی از اسم ها و نقششان بنويسم.قلم و کاغذ برمی دارم.چشم هايم هنوز می سوزد.کتاب صد صفحه است.صفحه سيزدهم باز می ماند و به چهارده نمی رسد.مداد و پاک‌کن هم رويش.من کجا هستم؟ جلوی آينه.مشغول کشف گرد و خاک در چشم های مبارک.


بعد از شب:


بعد از شب ندارد ديگر.دوشنبه تمام شد.


 

مریم مومنی | ۲:۱۳ صبح



ممنون ... لطف کرديد... هم عکسها زيبا بودند و هم روايت...


عکس هات خیلی خوبن. نوشته هات خوب تر نمی دونم کدوم رو اول بگم.
خوب و خوش



ایول دات کام هم شهری جان..ایول!
مبارک باشه...ایول


مرســــــــي چه خوشگل شده اينجا!! مبارکه


مرســــــــي چه خوشگل شده اينجا!! مبارکه















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2