|
شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
لورای عزيز، شش سال میلورای عزيز، شش سال می گذرد از ششم خرداد هفتاد و هشت.از روزی که ديگر مرده بودی همچون تمامی مردگان زمين . نه. مرثيه نمی خوانم.منطقی هستم.نه اشک می ريزم.و نه ماتم می گيرم.خيلی خيلی منطقی. شب دم کرده وين از پنجره باز به اتاق ريخته است.شمع روشن کرده ام .خوابم نمی برد.شب از نيمه هم گذشته است.برای چه اين ها را می می نويسم؟ برای چه کسی؟ برای تو يا برای ديگران؟حرف هايم به هذيان می مانند.شب پره کوچکی آمده و دور اين شمع ها می چرخد. امشب موقع برگشتن به خانه به دلم شور افتاده بود.تراموای خلوت شبانه و مست هايی که اشتباه سوار آن شده بودند و صندوق پست که پر از کاغذ های تبليغاتی و قبض ماهانه تلفن بود ،مرا بيقرار کرده بودند.خنده دار است که يک چيز معمول اضطراب بيافريند .معمول مثل روند عادی و هميشگی زندگی.می فهمی چه می گويم؟آن قدر معمولی بودند و آن قدر جزو زندگی بودند که حول و ولا به جانم ريختند.می دانی؟دلم برايت تنگ شد.انگار که يادم آمده باشد که تو در اين زندگی معمول روزمره من جايی نداري.درست به لکه نوری می مانی که از انعکاس آينه بر ديوار می افتاد.بازی کودکی من.آينه دار ، آن را می چرخاند و با اندک چرخشی لکه نور روی ديوار جابجا می شد.ما بچه ها دنبال لکه می دويديم و با دست های کوچکمان آن را می گرفتيم.حبسش می کرديم.غافل از اينکه لکه نورانی به چنگ نمی آمد. می گريخت و شانه خالی می کرد.حبس نور به حبس تو می ماند.تو در رويای من به بودن خويش ادامه می دهی .بلور می شوی.می خندی و بالای سرم به پرواز در می آيی .اما لحظه ای که تو را می گيرم چون نسيمی از من می گريزی .من بيدار می شوم.سقف اتاق را می بينم و سعی می کنم تا جايی که بشود يادم بيايد که چه ديده ام.فکر کنم به اين که در خواب به من چه گفته ای و يا لباست چه رنگی بوده و شاد بوده ای يا غمگين. کاش می توانستم از تو بيشتر بنويسم.قصه تو را برای آنها که نمی شناسندت بگويم.اما بعد از آن چه؟تو که ديگر نيستی و چه کسی است که اين روزها حال و حوصله قصه داشته باشد.برايت آرامش هم نمی توانم بخرم.راستش اهلش نيستم که خرمايی با مغز گردو و پودر نارگيل خير کنم و ديگران را مجبور کنم که در عوض برايت آرامش بفرستند.تجارتی است که از آن بيزارم.برای تو در هر صورت فرقی نمی کند.آن هايی که می شناسندت بی شک دوستت دارند و همين بس است که در يادهايشان به حيات خود ادامه می دهی. شب دم کرده ماه می پر از بوی گل است.خوابم گرفته.شمع ها را خاموش می کنم.پنجره را اما نمی بندم.اميد کوچکی هم دارم به اين که امشب به خوابم بيايی.اگر سرت شلوغ است و کار به سرت ريخته ، خودت را اذيت نکن.من را که می شناسی.عجله ای ندارم.منتظر می مانم. مريم. پيوست: به ياد لورا مفتون.دوستی که چه زود از دست دادمش.از دست داديماش. مریم مومنی | ۲:۲۸ صبح salam maryam jan, salam maryam khanoom! kheyli por ehsas neveshty! ashke man yeki ke daroomad! ma hamamon ye azize safar kardeh darim! ama age betunim hata ba ye neveshteye injoori azashoon yad konim kheyli aali mishe! baraye dustetoon roohi por aramesh va baraye shoma zendegye por shoory ro arezoomandam! سلام خانه نو مبارک ... نمیدونم توی نوشته هات چی هست که ادم رو بی اختیار اینجا میکشونه...امیدوارم موفق باشی... درود به شما دوست عزیز وبلاگ جالبی دارین البته من از فلیکر لینک شدم به اینجا من هم فقدان از دست دادن دوست عزیزتون رو تسلیت میگم به شما ... http://www.flickr.com/photos/ahmadkhatiri/ salam سلام آقاي کياورز.خيلي حافظه خوبي دارين چون من اون داستان رو با الهام از اين قضيه نوشته بودم. سلام مريم خانم سلام.هر چند نخواسته بودی، فاتحه ای نثار روح زیبای او کردم.زیبا؟ این حس را نوشته سرشار از روح تو به من داد.خدا رحمتش کند محمد عزيز اشتباه نشود.من نگفته بودم که نمی خواهم کسی برای لورا فاتحه بخواند.گفتم از تبادل خوراکی در ازای فاتحه بيزارم.ممنون که برای دوست من آرامش فرستادی. ![]() |
|
سلام
مریم مومنی عزیز
مرا یادت هست؟
آن وقتها که کوچک بودیم فکر می کردم تو نقاش خوبی هستی ولی فکر نمی کردم اینقدر خوب بنویسی. حالا مدتهاست ساکت و پنهان در این جا می نشینم و نوشته هایت را می خوانم. چه کاری خوبی کردی از چیزی گفتی که من نمی توانستم. کاش لورا در زندگی جدیدش خوش باشد.