|
شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۴
امروز تا بعد از ظهرامروز تا بعد از ظهر بيهوش افتاده بودم.اثر قرص ضد حساسيت بهاره بود. نيمی از دنيا را با چشم های نيمه باز بيشتر نمی ديدم.نيمی از حامد، نيمی از ماهی نهار، نيمی از خرت و پرت های روی ميز و نيمی از گل های تب دار کنار پنجره که به اين روز انداخته بودندم. بعد صدای سوت سوتک بچه های توی کوچه هوش از سر رفته را به سرم برگرداند.جايتان خالی بود برای سرسام(صام؟) گرفتن. بعد عصر شد و باران باريد.صدای سوت قطع شد.من هم مارلو را در دل تاريکی رها کردم و به جايش با آب و شکر و سرکه و نعنا سکنجبين درست کردم و اندکی از کاهويمان که سرگشته مانده بين کاهو و کلم را قربانی کردم. کاهو سکنجبين در اين عصر بهاری خيلی چسبيد. پيوست: مارلو شخصيت اول رمان دل تاريکی نوشته جوزف کنراد است. مریم مومنی | ۸:۰۱ بعدازظهر منظورم اينه كه به نظر شما خارج اومدن ارزشش رو داره؟ ميدونم سوالم خيلي كلي است، شما هم كلي جواب بدين. بستگي داره که ارزش رو توي چي بدونيد.بعضي ها تجربه کردن يک دنياي جديد براشون ارزش داره و ممکنه توي اين تجربه کردن حتي گيج و حيرون هم بشن.اگه گيج ي و حيروني و سرگشتگي براتون ارزش منفي داره اين کارو نکنيد.به هرحال سوالتون همون جوري که گفتين خيلي کليه. سلام. منظورت «نا»هاره؟ اون یکی هم سرسامه که خودت گفتی.سکنجبین هم چون سرکه داره برای حساسیت خوب نیست ولی خب می چسبه ![]() |
|
سلام.
ببينيد، من يه بچه درس خون هستم كه بدم نمياد براي دكترا بيام خارج. ولي وبلاگ هر ايراني خارج نشين رو كه مي خونم، كاملا حس مي كنم كه راضي نيستن، يه جورايي گيج و حيرون و سرگشته به نظر مي رسن. درسته؟
what do u think?