پنجشنبه ۲ تیر ۱۳۸۴

کتاب هايم جلويم باز است.مثلا

کتاب هايم جلويم باز است.مثلا دارم درس می خوانم.امتحان ها از فردا شروع می شوند.سردرد عجيبی دارم از صبح.کمی هم خوابيدم اما خيلی فرقی نکرد.حال کسی را دارم که انگار می داند عزيزش به‌زودی می ميرد.چه می کند؟ مگر کاری هم از دستش برمی‌آيد به جز زل زدن از پشت شيشه های اتاق بيمارستان به نفس های آخر او؟ به اميد معجزه هم البته می‌تواند بماند...

می تواند؟

پيوست: نوشته آقای معظمی را بخوانيد.

مریم مومنی | ۵:۰۱ بعدازظهر



چند وقته به حیاط خلوت کوچیک من سر نمی زنی.نگی نفهمید! آمارت رو دارم


واي! حال ما از تو بهتر نيست که بدتر است.. کاملا" افسرده شده‌ايم.. مردم کم هوش تر و ساده‌تر از آن بودند که تصور مي‌شد!به قول حامد روزگار همين کساني که امروز قدرت تحليل ندارند سياه‌تر است...نميدانم.. پاک کلافه‌ام.


dear maryam . . .


rasti shoma che reshtei mikhanid? ham shoma va ham hamsaretan?


عزیزتان هم مرد متاسفانه


سلام مريم خانم. چرا نمي نويسي؟ بي حوصلگي فايده نداره. الان فقط وقت نوشتن و اطلاع رسانيه.















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2