جمعه ۱۰ تیر ۱۳۸۴

باران می بارد.از صبح باريده

باران می بارد.از صبح باريده است.کاش می شد از اين لحظه فرار کرد.در رويايم کنار پدربزرگ خاک های باغچه را گود می کنيم و بوته های نسترن می کاريم.لحظه ای ديگر است.من اينجا ، محصور بين سفال‌های قرمز شيروانی‌ها.باران می بارد.لحظه ديگری فرا می رسد، در رويايم پابرهنه بر ماسه های کنار ساحل قدم می گذارم.ريز دانه ها زير پايم می لغزند، لحظه ای ديگر می رسد، هستم و نيستم، کتابی را باز می کنم ، سعی می کنم خودم را به کلمه ها ببندم.چشم هايم را، و ذهنم را،...موفق می شوم، صفحه بعد و صفحه بعدی را می خوانم.به اين که موفق شده ام فکر می کنم و بعد لحظه بعد خودش را به تمامی به من تحميل می کند، عصر خنک تابستان است، زن ها دور هم نشسته‌اند در ايوان رو به حياط، بچه های کوچک هم هستند، چاشنی هميشگی جمع های زنانه، و آن چه مردان از آن محرومند، زندگی می بارد از اين جمع، با هم می خندند و با هم غصه هم را می خورند، بودن در کنار همديگر موهبتی است، گيلاس های درشت و آب‌دار، و آلبالوهايی که نمک می زنيم و می خوريم، ...کاش تمام نشود، اين لحظه را می گويم، اين لحظه رويايی را ...

مریم مومنی | ۴:۵۲ بعدازظهر















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2