|
سه شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۴
یخرفته بوديم مهمانی ، منزل يک آقای دکتر.برايمان شربت آوردند.تشنه ام بود تا آخرش را خوردم.بعد شروع کردم با يخ های خرد توی ليوان بازی کردن.يخ ها آب شده بودند و کوچک بودند.يکی يکی می خوردمشان.صحبت مهمان ها هنوز گل نينداخته بود و دنبال موضوع می گشتند همه.يک هو آقای دکتر گفت:ميدونين ثابت شده اون هايی که يخ دوست دارند بخورند کم خونی دارند؟... ای بابا.نگاهها روی من ميخ شده بود.اطرافيان شروع کردند به نصيحت و پند و اندرز که چی برای کم خونی خوبه و بايد چی کار کنم. راستش مانده بودم هاج و واج . خودم هم داشت باورم می شد که کم خونی دارم! مریم مومنی | ۷:۳۳ بعدازظهر عزيز دلم شما هم از يخ خوردنت مشخصه كه كم خوني داري هم از نحوهي جمله بنديت. چطور تا حالا متوجه نشده بودي؟... از امروز وعدهاي يه تخممرغ خام ميخوري كه علاج قطعي كم خونيه... عزيز دلم شما هم از يخ خوردنت مشخصه كه كم خوني داري هم از نحوهي جمله بنديت. چطور تا حالا متوجه نشده بودي؟... از امروز وعدهاي يه تخممرغ خام ميخوري كه علاج قطعي كم خونيه... ظاهرا منم کم خوني داشتم ديروز... با اونهمه بازي که با يخها کردم و از خردشدنشون زير دندونام لذت بردم!:) ![]() |
|
سلام همسفر خوشحالم که با شما همسفر شدم و از وبلاگتون لذت بردم