پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۴

  به تاريخ، نه مي

 


به تاريخ، نه مي توان فخر فروخت و نه مي توان انكارش كرد.
جنگ ، بخش بزرگي از كودكي من بود.

مریم مومنی | ۷:۲۸ صبح



چادرت خاكي شده ... برگرد!! اينجا نيستم .
چند سالي ميشود تنهاي ... تنها نيستم !
خواهرم مي گفت : دختر خاله چشمانش به در ....
من جنون دارم ولي از آن ليلا نيستم
مانده پاي بي قراري هاي تلخش سالها
كاش بودم خنده اي مي كرد ، اما نيستم !
گفته بودي چشمهايت ...؟خوب خواهد شدعزيز
با همين شنها تيمم كن مسيحا نيستم !
رود هستم ، كوه هستم ، دشت هستم ، عشق هم ...
استخوان مي خواهي ازاين خاك ؟دريا نيستم !؟
پيرهن مي خواهي ؟ اينجا خاك يوسف مي شود.
نه !خودت را جاي من بگذار زيبا نيستم .
چند سالي ميشود خاكستر من گم شده است .
گرچه مي دانم كه خاك پاي زهرا (س)نيستم .
نه !خيالت راحت !اينجا راحتم !پيش خدام...
گرچه قدري غصه داري ... پيش بابانيستم !
به برادرها بگو انشا چرا كم مي شوند ؟
چند سالي مي شود موضوع انشا نيستم .
بس كن اي غمنامه ي شوريدگي را مادرم
من كه حتي سطري از اندوه مولا نيستم .
va jang bakhsheh deldagihayeh besyari bood keh in yeki gom ast dar tarikh va shayad kasi anra peida nakonad.dastash ta zireh sare man gharar nemigereft gharar nemigereftam.va hengameh eshghbazi ba khoda tekanam midad. saat 3 ya 4 sobh sarmayeh zemestan rooyeh khak.
ei lanat bar kajihayeh kasani keh in ekraneh ziba ra mobadal beh yek nemayesh action kardand.
miravam barayeh delam ensha benevisam khahar.kari dari bia roo khateh zendegi.
ya hagh.















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2