شنبه ۲ مهر ۱۳۸۴

  از دفتر خاطرات ويرجينيا

 

از دفتر خاطرات ويرجينيا وولف:

چهارشنبه ۱۲ سپتامبر ۱۹۳۴:

راجر يکشنبه درگذشت.فردا برمی خيزيم و به طور غريزی به مراسم ترحيم می رويم.احساس گيجی می کنم؛ انگار از چوب ساخته شده ام.لئونارد می گويد که زنان می گريند.اما من نمی دانم چرا -بيشتر با ونسا گريه می کنم. و بيش از آن احساس حماقت می کنم که بتوانم چيزی بنويسم.سرم سفت و سنگين است.به نظرم فقر زندگی چيزی است که حالا به سراغم آمده؛ و اين چادر سياه بر روی همه چيزها.هوا گرم است و باد می وزد....

موپاسان درباره نويسندگان می گويد:« در او ديگر هيچ گونه احساس ساده ای وجود ندارد.هرآنچه می بيند، شادی هايش، لذت ها دردهايش،نااميدی هايش، فوراْ به سوژه ای برای مشاهده تبديل می شوند.علی رغم هرچيز،علی رغم خواست خودش، قلب‌ها،چهره ها رفتارها و قصدها را تحليل می کند»

يادت می آيد پس از مرگ مادر در کنار رختخواب او بوديم و استلا پنهانی پرستار را به ما نشان داد که گريه می کرد.من که سيزده سال داشتم گفتم که او تظاهر می کند، و از اين ترسيدم که به قدر کافی احساس غم نداشته ام.می بينيد.

خلق و خوی نويسنده چنين است.

« هرگز نمی تواند مثل ديگران به سادگی صادقانه رنج ببرد، بينديشد، دوست بدارد و احساس کند، بی آنکه پس از هر شادی و هر قطره اشک ، خود را بکاود و ضميرش را بشکافد»

( یادداشت های روزانه ویرجینیاوولف ترجمه خجسته کیهان)

مریم مومنی | ۱۰:۴۰ بعدازظهر



زيبا بود. مث هميشه!!!


از يادداشت قبلي خيلي خوشم آمد. ليموترش و مقطوع‌النسل بودن. اصلاً به اين قضيه توجه نكرده بودم. تأمل‌برانگيز بود.















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2