سه شنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۴

نمی دانم این کابوس هایم

نمی دانم این کابوس هایم از کدام قسمت نا آرام ناخودآگاهم می آیند.شب ها اکثرا کابوس می بینم.، حتی اگر روز خیلی خوبی هم داشته باشم قبلش..اگر الان صد سال قبل بود همین فردا یک وقت تعبیر رویا از دکتر فروید جان که چند کوچه آن طرف تر زندگی می کند می گرفتم.شاید هم می فرستادم پیش شاگردش یونگ.
از خواب پریده ام.ساعت سه و نیم نیمه شب است.تلویزیون را روشن کردم.فکر می کنید کانال آرته برنامه اش چیست؟ یک سری آدم را لباس گوسفند پوشانده و اینها خم می شوند و مثل گوسفند ها از روی هم به نوبت می پرند.موسیقی آرامی پخش می شود و به فرانسوی و آلمانی لالایی می خوانند، اما تقریباً به تمام زبان ها شب به خیر می گویند. نشستم و کمی گوسفند شمردم.یک نفر هم از بینشان به فارسی گفت: شب به خیر.
وسط این لالایی گه گداری صدای خمیازه کشیدن هم می آید.نمی دانستم صدای خمیازه شنیدن هم مثل دیدنش مسری است.لالایی ها ادامه دارد و به بیشتر زبان ها خوانده می شود.به فارسی هم یکی لالایی می خواند.یک لالایی محلی که پر از کلمه خروس است.

مریم مومنی | ۹:۱۲ بعدازظهر



man Froid, neshanehaye histric dar khabe shoma mibinam! marizid, Codein lotfan!


مریم خانم!
بهتر است کمی حامد را نصیحت کنید به جای این همه وبگردی کمی لالائی خوانی تمرین کند:)


ببینم خانه ی شما هم نزدیک خیابان است و پر سر و صدا؟


سلام
انسانها بدنبال آرامش وبگردی می کنند..پیچ تلویزیون را روشن می کنن...کتاب می خوانند یا حرف می زنند
اما مهم اینه که بالاخره پیداش می کنن
چون همه جا جای اونه















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2