جمعه ۲۹ مهر ۱۳۸۴

روز جمعه باراني را هيچ

روز جمعه باراني را هيچ چيزي نمي توانست بهتر از خوش اخلاقي فروشندگان ترك هانوفرماركت شاداب كند.مغازه قصابي:
آقا گوشت استيك دارين؟
نه خانم نداريم اما هفته بعد صددرصد داريم.( مدت ها بود در اين سرزمين اين جور نظر قاطعانه نشنيده بودم.بس كه مردم اينجا دقيق حرف مي زنند)
مغازه سبزي و ميوه فروشي هم كه آنقدر مودب و پر حوصله بودكه هر چي مي خواستم از همان جا خريدم.
مغازه خواروبار فروشي هم كه تا ازش برنج شهرزاد خريدم فهميد ايراني ام و به فارسي و آلماني درهم گفت: خيارشور يك ويك نمي خواين؟ آبلمو؟كاندوم؟
گفتم اين آخري چي بود؟
كاندوم؟ الان مي آرم.
و رفت و يك بسته گندم نشانم داد.
خنده ام گرفته بود. گفتم نه مرسي نمي خوام.
مغازه گل فروشي هم با آن قيمت هاي ارزان و گلدان هايي كه زير باران سرحال آمده بودند آنقدر چشمك مي زد كه با اين كه دستم پر بود دوتا گلدان بزرگ ازش خريدم.يك داودي بنفش و يكي ديگه كه نمي دانم اسمش چيست..

مریم مومنی | ۴:۰۱ بعدازظهر



همسایه جان
عرض شود که از آن گلدانی که نمی دانید نام گلش چیست یک عکس بگیرید تا هم چشم ما روشن شود هم نامش را برایتان بیابیم...
ارادت


گاهي حس مي كنم كه نقل زندگي شنيدن چه قدر شيرين تر از خودش است..


چقدر دلم برای بارون تنگ شده !!!!


سلام بر شما
حالا لااقل توضيح ميدادي بيشتر! :)))))))))))


سلام مریم شیرین نویس شیرین گو. میشه از جارو کردن خونه,آشپزی و بقیه کارات هم تعریف کنی؟ با عکس و تفصیلات لطفا.
















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2