دوشنبه ۹ آبان ۱۳۸۴

استاد ادبيات دوره رنسانس در

استاد ادبيات دوره رنسانس در انگلستان آن قدر سريع حرف مي زند كه هيچ راهي به جز ضبط كردن صدايش براي يادداشت برداشتن نمي ماند.امروز صبح با خودم يكي از اين به اصطلاح صداضبط كن ها را بردم كه سر كلاس روشنش كنم.صبح گذاشتمش توي جيب كيفم.نمي دانم چطوري روشن شده بود و تمام راه خانه تا دانشگاه را ضبط كرده بود. ظهر توي كتابخانه همه آن نيم ساعت را دوباره گوش دادم.صداي خودم وقتي داشتم خداحافظي مي كردم، صداي بسته شدن در، صداي راه رفتنم، صداي همهمه مردم سوار تراموا، صداي محوطه دانشگاه و حرف هاي دوستم قبل از شروع كلاس، ...
حس عجيبي موقع شنيدن اين صداها داشتم ،حس بي خبر بودن از حضور راوي خاموش و آگاهي كه گوشه اي از وجود آدم نشسته باشد و پا به پاي آدم ببيند، بشنود و نفس بكشد.
انگار خود من است كه چند اينچ آنطرف تر دارد من را روايت مي كند.

مریم مومنی | ۶:۳۲ بعدازظهر



یک جوری بود. آدم مورمورش می شه. اینکه از بیرون خودتو ببینی. بدون اینکه خودت متوجه باشی!


پاکش نکن . خیلی یادگاری خوبیه از این روزها . چند سال دیگه که گوشش کنی خیلی جالب خواهد بود .


The font I use is "Simplified Arabic" but apparently it isn't displayed well in Firefox browsers which are more and more get used by Web surfers.


سلام چقدر قشنگ مینویسی من ام اس دارم و روی ویلچرم کاش میتونستم از اینجا میرفتم و میمودم طرفای شما کاش


جالب بود.یک نوع آشنایی زدایی با خود آدم می شود.ضمنا آنقدر سرمان شلوغ بود که از فرانکفورت بیرون نرفتیم! چه برسد به جا های همجوار.ممنون از توجه شما


تصويرت خيلي خيلي زيبا بود!















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2