سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴

پیتر شصت و پنج سالشه. از ترم قبل همزمان با من اومده دانشگاه. هر روز از صبح تا وقتی عصر چراغ های کتاب خونه خاموش بشه داره لا به لای ردیف کتاب ها می گرده و یادداشت برمی داره و یا درس می خونه. نگران درس و امتحان هاست. میگه هرچیزی رو که میخونم اگه قرار باشه حفظ کنم فردا صبح که از خواب پامی شم می بینم یادم رفته.باید دوباره بخونمش. با خنده میگه از سلول های مغزم فقط دوتا باقی مونده بعد این همه سال. منم تا میتونم ازشون کار میکشم. میره و دوباره برمیگرده. میگه اگه امتحان ها رو افتادم میرم مایورکا( جزیر ه ای تفریحی ) . رفتن به مایورکا شوخی معمول پیتر اه که من ترم قبل باورم شده بود. اما بعد فهمیدم که وضع مالی اش معمولی تر از این حرف هاست و به زبون آوردن مایورکا زیر آسمون زمستونی و خاکستری رنگ وین بهانه خوبیه برای خندیدن.
دیروز در کتابخونه پیتر جمله ای گفت که طنینش تا الان توی گوشم مونده.
گفت:
I must try harder and study more because I don't want to die stupid.

مریم مومنی | ۶:۲۲ بعدازظهر



Man kheily lezat mibaram vaghti mibinam adam ha eenja dar sen haye kheily bala ham miyan daneshgah. Oon vaght man az hala fekr mikonam pir shodam deege baraye dars khoondan!


احتمالا این آقای پیتر از نوادگان ابوریحان بیرونی نیست؟


salam
mamnoonam ke bem sar zadin, neveshtanam ghabel e in harf ha nist
man modatist ke weblog e shoma ra mikhanam, az vaghti ham ke injam baram malmoostar shode.
ta'tilat nemiaeen farance?


حس عجیبی به من داد. گمونم می تونم صحنه و حالت اون آدم رو تجسم کنم. راستی مریم دقیقا داری چی می خونی؟


اشک تو چشام جمع شد. :)















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2