|
سه شنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۴
امروز یک روز بارانی است که جان می دهد برای حس های مزخرفی که در حالت عادی مزخرف نیستند.مثلا این که قید کلاس های امروز را بزنم و بنشینم زیرپنجره شیب دار سقفی و قطره های باران را ببینم که خودشان را می اندازند روی شیشه و سروصدامی کنند. پیوست: سوالم جدی است .اگر جوابی به ذهنتان می رسد ممنون می شوم بنویسید.
مریم مومنی | ۱۰:۲۵ صبح به هست و نيست مرنجان ضمير و خوش ميباش ـ كه نيستيست سرانجام هر كمال كه هست سلام! ![]() |
|
جواب خاصی برای سؤالتون ندارم (چون بايد بر پايهء شناخت عميقتری باشه)، اما به نظر من مشکل به قول شما خودآگاه نيست. شايد بهتر باشه از خودتون بپرسيد که چرا صرف شاد بودن رو پرارزش نميدونيد (يا حتی بابت شادی احساس گناه داريد). يعنی چرا واکنشتون اينيه که هست، نه اينکه چرا ياد مشکلاتتون ميفتيد. در مقايسه من وقتی در موقعيتی شبيه اين قرار ميگيرم، يعنی شاد هستم و به ياد مسائل ناراحتکننده ميفتم، بلافاصله اونها رو به نقاط دور و تاريک ذهنم هل ميدم و به خودم ميگم: ولش کن، الآن اين دم غنيمته. و فکرم رو روی لذت بردن از اين لحظات نادر متمرکز ميکنم. شايد تفاوت در روحيهء من و شماست.