|
چهارشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۴
عصر موقع برگشت به خانه سوار مترو بودم.آقای نابینایی نشسته بود روی صندلی مقابل.یک تخته شکلات بزرگ را از کیسه اش درآورد و تا آخرش را خورد.تکه تکه از شکلاتش جدامی کرد و می گذاشت دهنش .کمی گذشت.عصای سفیدش را گرفته بود دستش و تکیه داده بودش به پاهایش.از اینجا فهمیدم که نابیناست. حرکات چشم هایش البته عادی نبود اما یک جوری بود. یه وقت هایی معمولی می شد. طوری که شک می کردی به خودت که نه بابا این دارد می بیند. شاید دارد ادا در می آورد.شاید همین الان توی دلش دارد به ریشت می خندد .کمی که گذشت چشم هایش رفت بالا و سفیدی اش بیشتر از سیاهی شد.بعد دست برد سمت بینی اش و بی خیال دنیا و دیگران شروع کرد به تمیز کردن علنی بینی اش و به جای آوردن آداب گوله کردن و انداختن به زمین. لبخند می زد در همان حال. سرش را بالا برده بود و مثل کودکی می خندید.غرق عالم خودش. من از بیرون می دیدمش . شاید کور مادرزاد بود و تصویری از خودش ندیده بود. نه تصویری از خودش در ذهن داشت و نه تصویری از دیگران. شاید چون "دیدن" برایش هیچ وقت معنی نداشته این جمله هم برایش بی معنی بوده که مریم مومنی | ۱۱:۰۰ بعدازظهر و من به تعميم اين اتفاق فكر ميكنم: اين كه ماها چه جوريا ديده نميشيم... و من به تعميم اين اتفاق فكر ميكنم: اين كه ماها چه جوريا ديده ميشيم و خودمون خبر نداريم! سلام. واقعا که ديدن نعمت بزرگيست ... فيلم کوتاه خوبي مي شه از روش ساخت ... یک احتمال دیگر هم وجود دارد. این بابا می دانسته که دیگران هم او را می بینند اما نمی دانسته دست در بینی کردن کار خوبی نیست. راستی چرا این کار خوب نیست؟ اگر به خاطر زیبا نبودن این حالت باشد این بنده خدا حق دارد اگر به نازیبائی آن آگاه نباشد خوش به حال اون آقاهه سلام ![]() |
|
دارم فکر میکنم اگر تصویر ها تو ذهنمون وجود نداشتند زندگی چه شکلی میشد.