|
یکشنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۴
شب است .در سرمای شدید یکشنبه تعطیل داریم برمی گردیم خانه.سوار تراموا هستیم. جا نبود .مجبور شدیم جدا بنشینیم. ایستگاه دم خانه پیاده می شوم از در جلویی. حامد اشاره می کند که پیاده شو من ایستگاه بعد پیاده می شوم.کتاب امتحان فردایش را هم باز کرده و دارد می خواند. پیاده می شوم. .تا آخر خیابان می آیم.می رسم خانه.تقریبا یک ربع منتظر می شوم.زنگ می زنم به موبایل حامد و می گویم کجایی؟جواب می دهد تا آخر خط رفته و دارد با همان تراموا بر می گردد. می گوید: اینجا نورش خوبه( صندلی اش زیر یک تابلوی تبلیغاتی بود) خیلی هم گرم نیست که خوابم ببره. اینترنت هم نیست که وسوسه بشم بنشینم پاش. خلاصه خوب میشه درس خوند.یک دور که کتاب رو خوندم میام. مریم مومنی | ۶:۵۲ بعدازظهر توصیفت فوق العاده بود... سلام جالب بود تو هم باید از فرصت استفاده می کردی میرفتی خونه یه دل سیر اینترنت کار میکردی همسر "بامزه ای" دارید! ![]() |
|
توصیفت فوق العاده بود....