|
شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
دیروز داشتم در هوای برفی پیاده برمی گشتم خانه.به پل صلح که رسیدم دیدم چه فضای خوبی است برای عکس گرفتن آن پایین.برف می بارید و دانوب در تضاد با سپیدی برف تیره شده بود.از پله ها رفتم پایین.کنار رودخانه .پیاده رویی آن پایین درست کرده اند درست در امتداد رودخانه و هوا که خوب باشد جماعت ورزش کار این جا می آیند و می دوند .دیروز اما کسی نبود.خلوت خلوت. آن پایین صدای ماشین هایی که از پل می گذرند هم نمی آمد.شاید به خاطر برف بود .نمی دانم.دوربین را از کیفم بیرون آوردم و شروع کردم به عکس گرفتن.بعد رفتم زیر پل.سکوت عجیبی بود.بالای سرم را که نگاه کردم دیدم روی حاشیه زیرین پل از این سر تا آن سر پرنده ها ردیف شده اند و خیلی مرموز دارند به من نگاه می کنند.خواستم عکس بگیرم دیدم پر کشیدند و آمدند طرفم.شاید بیشتر از صد تا بودند.کبوتر ها یک طرف و مرغ های دریایی هم یک طرف.محاصره ام کردند.صحنه وحشتناکی بود.طفلکی ها فکر کرده بودند برایشان غذا آورده ام.کمی عقب عقب رفتم.آن ها در عوض آمدند جلوتر.روی زمین راه می رفتند و یک عده هم از بالا به سمتم پرواز می کردند.جای هیچکاک خالی بود فقط که نسخه دیگری از" پرندگان" اش را بسازد.یک بسته نان نیم پخت خریده بودم سر راه. سریع بازش کردم و دوتا از نان هارا انداختم برایشان و تا حواسشان پرت شد و تعداد تعقیب کننده ها کم تر شد، زدم به چاک. پ.ن: مریم مومنی | ۶:۲۱ بعدازظهر سلام. من نمی دونم چی شد که آخر یادداشت شما سیاسی شد، ولی می دونم که رفتم توی کامنت های بلاگ امیرمهدی و سر از اینجا درآوردم. خیلی اسم آشنا دیدم، از جمله خود شما. بین اون پرنده ها پرستو نبود؟ من فهميدم حال خودتان را توصيف كرذه ايد ![]() |
|
:یاد اخوان ثالث افتادم
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
کسی سربرنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد نتواند
که ره تاريک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس يازی
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است