پنجشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۴

چند وقت پیش سر یکی از کلاس های بیرون دانشگاه، موقع احوال پرسی فهمیدیم که مارتین نگران و اندکی غمگینه.و وقتی که دلیلش رو پرسیدیم گفت که صاحب خونه اش بهش گفته باید تا دو هفته دیگه خونه اش رو تخلیه کنه.گویا سر مساله ای حرفشون شده و اون هم به مارتین گفته بود که تو خونه رو نمی تونی درست و حسابی تمیز کنی.البته مارتین می گفت که من همیشه همه چیز رو تمیز می کنم اما چون سطح توانایی من مثل یک آدم معمولی نیست( مارتین یک دست مصنوعی دارد) مسلما نمی تونم اون جوری که اون میخواد خونه رو برق بندازم.بعد هم گفت که توی این زمستونی که کسی نمی تونه خونه پیدا کنه. چند جا رو گشته بود و جای مناسبی پیدا نکرده بود.وقتی همه مون حرف های مارتین رو شنیدیم ، پاول که از همه مون بزرگتره و درواقع استادمون هست، رو به مارتین کرد و بهش گفت : Well, this is the life !
این جمله پاول لحظه اول کمی برام غیر عادی بود. چون انتظار داشتم که مثل خودمون موقع شنیدن مشکلات دیگران کمی همدردی کنه و یا حداقل آرزو کنه که مشکلش زود حل بشه. اما بعد که بهش فکر کردم دیدم بهترین قوت قلبی بود که مارتین می تونست اون روز بشنوه.این که یادت باشه که زندگی یعنی همین مشکلات و تو هم اولین و آخرین نفری نیستی که گرفتارشون میشی و مجبور میشی باهاشون دست و پنجه نرم کنی.پستی بلندی زیاد داره. و جاده صاف و هموار به جز توی بعضی از کتاب ها و فیلم ها برای هیچ کس کشیده نشده.
امروز که سرم دوباره به همون شدتی که این یک ماهه درگیرش هستم درد گرفت یاد جمله پاول افتادم.بیشتر از یک ماهه که به صورت نوسانی مریض هستم.دو تا از درس هام رو به همین خاطر مجبور شدم حذف کنم. بقیه کلاس ها رو هم تق و لق می رم.کار مفیدی تو این یک ماهه نکردم. حوصله اش رو هم ندارم.هفته بعد امتحان ها شروع میشه و من هنوز هیچی نخوندم.آفتاب رم کمی سرحالم کرد اما وقتی برگشتم اینجا دوباره سردردها شروع شد.وقتی خیلی سرم درد می گیره رادیو بی بی سی چهار رو روشن می کنم و می رم بخور می دم.نیم ساعت زیر پتو با یک عالمه بخار داغ خسته ام میکنه اما در عوض حواسم رو جمع می کنم به برنامه های بی بی سی چهار و چیز یاد می گیرم.بعد سعی می کنم که اوضاع درسی ام رو فراموش کنم و مدام با خودم تکرار کنم:
Well, this is the life !

مریم مومنی | ۰:۴۳ بعدازظهر



...Ach so
(صدای يه سکهء ده‌سنتی که داره ميفته...)
من کلی تعجب کردم که چرا ميگی به ما سر بزن. خانم اين نهايت لطف و محبتت رو ميرسونه. خيلی ممنون! من قديمها اتريش زياد ميومدم، اما به دلايل کاری و هرگز وين رو نديده‌ام. از اون بيشتر مشتاق ديدار تو هستم. کسی چه ميدونه، شايد فرصتی دست داد و همديگه رو ديديم :)

بعدشم اين جناب پاول با اين حرفش نميخواسته قوت قلب بده. طبق شناختی که من از فرهنگ اينها دارم اين نوع مؤدبانه‌تر جمله‌ای بوده در حد «خوب حالا ديگه اين همه ناله نکن، حوصله‌ام سررفت. موضوع رو بهتره عوض کنيم!» به نظر من بهتره نتيجه‌گيری نکنی که اين رفتار اينجاها طرز معمول ابراز همدردی در چنين موقعيتيه.


Salam Pantea khanoom, mitonam beporsam ke shenakhte shoma az farhange INHA shamele chand sal zendegi ya sohbat ya tabadole nazar ba INHA mibashad, wa agar baz ham tazjrobeye digari jahate behtar shenakhtane INHA darand khaheshmandam ke maro bi nasib nagozarand. ba tashakor.


Maryam, haalaa ghazie ye sar dard haa chi hast? chiz e badi keh nist? omidvaaram zood khoob e khoob beshi va digeh ghamgin nabaashi.


بله « این زندگی است »اما این جمله به تنهایی به نظر من تنها مسکنی است برای مشکلات... در واقع نوعی پاک کردن صورت مساله برای خود است. نوعی سرپوش گذاشتن بر امیال و آرزو هاست...که در دراز مدت انرژی زندگی را از انسان میگیرد ... به نظرم تحمل مشکلات زندگی این دنیا به طور مثبت تنها با دلخوشی به زندگی دیگری ممکن است ... جایی که این محدودیتها و بی عدالتی ها نیست ... جایی که به انسان به اندازه تلاش و بلندی آرزوهایش جواب میدهند... باید این را به خود باوراند و به اون ایمان آورد... آنوقت است که تحمل سخت ترین دردهاهم نه که ممکن که شیرین میشود... امیدوارم سردردهاتون زودتر خوب شود... راستی تبریک میگم که رم رو دیدید ... برای من که زیباترین شهر دنیاست...


یعنی تو اتریش مستاجرها باید خونه رو برق بندازن؟بنده خدا حامد رفته اونجا درس بخونه حالا باید خونه تمیز کنه!(شوخی)


وقتی که دانشجو بودم یادمه مبحثی داشتیم به عنوان sympathy وempathy(اگه املاش درست باشه) و یادمون می دادند که باید امپتی داشت نه سمپاتی به این عنوان که مثلا در مقابل درد دیگران نباید گفت که وای درد داری درد سختیه باید گفت که می دانم درد زیادی داری می فهمم اما...
اینجا به نظر می رسه نه امپاتی بوده نه سمپاتی یه جور از سر بازکردن بوده یا یه در بهترین حالت بیان یک حقیقت(شاید واقعیت) اما این چه لزومی داره که حقایق را اینطور پدیدار و برهنه به فردی که وسطش گیر کرده نشون داد نمک که نمی خواهیم رو زخم بپاشیم
باید امپاتی داشت و همین حقیقت را گفت مثلا
سخته می فهمم اما زندگی سرشاره از فراز و نشیب سختی و آسونی باید باهاش ساخت
شعارگونه شد اما یه چیزی تو همین مایه ها


ببخشید اولش اشتباه شد درستش اینه
وقتی که دانشجو بودم یادمه مبحثی داشتیم به عنوان Empathy و Sympathy(اگر املاش درست باشد) و یادمون می دادند...


امیدوارم سردردت خوب شه این زندگی هست اما چرا سرت یه ماهه که درد می کنه دنبال علتش بودی من هم مدتی سردرد داشتم هر روز سی تی اسکن هم کردم بهم گفتند که اسم سردردم سردردفشاری است و علت داره که مال من آلودگی هوا و استرس اون روزها بود این زندگی هست اما باید حلش کرد امیدوارم سردردت به زودی خوب بشه و علت مهمی نداشته باشه من که از خواندن کامنتهاتون لذت می برم


سلام مریم جونم
امیدوارم سردردت خوب بشه خانمی
مراقب خودت باش اگه سردردت هم ادامه داره حتما برو دکتر تا بفهمی چرا اینطریه. با اینکه این هم قسمتی از زندگیه. شاد باشی . به آقا حامد هم از طرف من و علی سلام برسون


اوضاع سر و کله و امتحان چطور است ؟
و البته سلام


امیدوارم به زودی حالتون بهتر و بهتر بشه


مريم جان چرا نمي‌نويسي؟ من مشتاق نوشته‌هات هستم.















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2