|
چهارشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۴
آقای خیلی چاقی سوار مترو شد و روبروی من ایستاد. از این آدم هایی که غیر عادی چاق و درشت اند.خیلی بزرگ بود.ایستگاه بعد کنار من یک صندلی خالی شد. آقاهه یه کم نگاه کرد.اما دید جا نمی شه. دلم براش سوخت. قیافه اش خیلی خسته بود. اگه من بلند می شدم، اون می تونست روی دوتا صندلی کنار هم بشینه. من بلند نشدم.چون داشتم فکر می کردم که اگه بلند شم تا اون بتونه بشینه بهتره یا این که به روش نیارم که اون قدر چاقه که دوتا صندلی رو باید اشغال کنه.اگه بلند می شدم اون چند دقیقه خستگی در می کرد در عوض یادش می افتاد که چاقه و همه دارن نگاهش می کنن. دوسه تا ایستگاه بعد با هم پیاده شدیم. مریم مومنی | ۰:۱۴ صبح عزيز دلم بعد از اون همه سال چاقي ديگه بايد با اين واقعيت كنار اومده باشه و از اين كه آدما به روش بيارن يا نشون بدن كه متوجهشن بايد ككش نگزه... البته شايد هم بگزه!!! سلام. صبح بخیر. هیچ معلوم نیست، اگر از او می پرسیدید، شاید می گفت که با چاقی خود افتخار می کند حتي اين مورد بلند شدن و جا دادن در حالتهاي عمومي هم چالش بر انگيز است... مثلا فكر مي كنم اگر الان بلندشم براي اين آقاهه امكان داره به غيرتش بربخوره كه خودت پير شدي!!(خيلي ها اينطورين)در مورد خانوم ها هم بايد برخي ملاحظات رو در نظر گرفت. فقط در مورد خانوم هايي كه بچه بغلشون هست معمولا مشكلي وجود نداره چون در واقع داري به بچه اي كه بغلشه جا مي دي (نه خودش!) و بچه هم كه نمي تونه حرف بزنه چقدر قشنگ! كاش هميشه اينطور بود كه آدمها تو تصميماشون دل نگرون ديگرون باشن ![]() |
|
بعد اشکال کجا بود همسایه جان؟
در چاقی این آقا, در خسته گی اش یا در این که همه نگاهش می کردند؟