شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۴

سبزه ام دراز شده و ریخته پایین. حوصله جمع کردن و روبان زدنش رو ندارم.
حوصله هفت سین چیدن و خونه تکونی رو هم.

مریم مومنی | ۱:۲۴ بعدازظهر



salam
khobin?
chi shode dobare?
khabari azaton nadaram!!!!!!


عزيز دلم خونه تكوني حماقت‌بارترين و دردناك‌ترين عادت تاريخ بشريته. خودتو به اين پستي‌هاي دنياي دون نيالاي!
اين كه از اين
در مورد هفت سين هم خيلي سخت نگير. هرچي حست بود همون كارو بكن. اصلا هم مهم نيست.
اينم از اين


تو چرا دیگه مریم خانوم؟


در عوض من دو تا ماهی عید خریدم و انقدر که دوسشون دارم، بیشتر وقتمو پای تنگ اونا صرف می کنم!!! در مورد سبزه و هفت سین باهات مخالفم! اما در مورد خونه تکونی تا حدودی موافقم!


جون حوصله اش رو نداشتی اینجوری شده... پاشو درستش کن... خوب و خوش باشی. :)


salam, saale no mobarak.sabze ham heyfe.maale man ziyad boland nashode :(


Eidet mobarak.Omidvaram emsal barat por az lahzeh haye shad va doost dashtani basheh va be door az kesalathaye zendegiye roozmareh,dar kenare khanevadeh va doostanet,abitarin aramesh ro tajrobeh koni.


maryam goli
eidet mobarak. manam ziad hoselasho nadashtam vali bi ejaze umad;)
tavalodet mobarak azize delam:)
sali por az sarkhoshio khoshbakhtio salamati dashte bashi:)


مریم عزیزم سال نو مبارک. من هم چند دقیقه مانده به سال تحویل یک روبان پیزوری کج و کوله دور سبزه ای که از مادر شوهرم گرفتم بستم. زیاد غصه نخور عزیز دل.


مریم جونم ، شاید باید دوباره خودت رو توی آینه نگاه کنی و به خودت یه لبخند بزنی، اگه تو چشات دقیق بشی ، دوتاشون دارن بهت می خندند . پس تو هم بزمین و زمان امید داشته باش و سبزه هاتو روبان بزن.


بوي باران، بوي سبزه، بوي خاك.
شاخه‌هاي شسته، باران خورده، پـاك.
آسمان آبي و ابر سپيـد
برگ‌هـاي سبـز بيـد
عطر نرگس، رقص بـاد
نغمهء شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست...

نرم نرمك ميرسد اينك بهـار
خوش بحال روزگار!
خوش بحال چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش بحال غنچه‌هاي نيمه‌باز
خوش بحال دختر ميخك – كه مي‌خندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتـاب

اي دل من - گرچه در اين روزگار
جامهء رنگين نمي‌پوشي به كام
بـادهء رنگين نمي‌نوشي به جام
جامت از آن مي كه مي‌بايد تهي‌ست! –
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكوبي شيشهء غم را به سنگ،
هفت رنگش مي‌شود هفتـاد رنگ!

فريدون مشيري















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2