|
جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۵
عید پاک مسیحی و تعطیلی دانشگاه.کتاب خانه خلوت این روزها جان می دهد برای درس خواندن و اتراق روزانه. ساندویچ نان و پنیری که از خانه می بریم و آدامس های سیب.الیور تویست بی نوا و دیکنز روده دراز. کتاب چهارصد صفحه ای را باید تا آخر هفته تمام کنم فکرش را بکنید تازه بعد از یک هفته خواندن ، الیور رسیده است به فاگین.صبح ها کتاب خانه سرد است. بهترین لحظه روز وقتی است که بعد از ظهر، خورشید از پنجره های غربی روی صورت و دست هایم می تابد. چشم هایم را می بندم و بی مقدمه دوسه دقیقه ای آفتاب می گیرم.بعد دوباره حواسم را جمع می کنم ، چند ورق بیشتر زده ایم و گاه گاهی با صدای آرام با هم حرف زده ایم و خندیده ایم. اگر نوبت کاری کارین باشد، که عیشمان تکمیل است چون بدون دنگ و فنگ های مقرراتی می شود در اتاق سمعی بصری فیلم هم دید. کارین که نباشد خانم تپل مومشکی به جایش می آید که سخت گیر است و گاهی خودش را در نقش ناظم می بیند و به جای تذکر دوستانه که این جا مرسوم تر است،برخورد های تندی می کند.راه چاره اش هم این است که به جای آلمانی ، به انگلیسی حرفت را بزنی که چون انگلیسی را آن قدر که باید مسلط نیست، سد هیبت اش می شکند وناگهان مهربان می شود. مریم مومنی | ۱:۱۰ صبح واقعا دست خانم کمالی درد نکنه با این قلمی که تک تک تون دارین :) سلام مریم جون خوب باشی همیشه. khob almani haa ham ba khareji haa hamin kaar ro mikonan, vaghti mikhan beheshun zur began,almani migan ke age taraf khub balad nabashe beghole khodet sade heybatesh beshkane! kolan zaban kheili vaghta vasileye ghodratnamaaii mishe. ![]() |
|
سلام / فضاي نوشته هات خيلي آروم و دوست داشتنيه درست مثل رمان هاي كلاسيك قرن هجده . ... آدم دلش ميخواد دوباره و دوباره بخوندش