|
یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۵
ساعت سه ونیم بعداز ظهر یکشنبه تعطیل بود که آسمان رنگ برزخ گرفت و مبهم و خوفناک بارید و بارید.او در خانه تنها بود چون مرد به این نتیجه رسیده بود که روزهای تعطیل را هم درپژوهشگاه درس بخواند و مساله حل کند. او سردش بود.برای خودش چای میوه ای درست کرد و بدون لحظه ای تامل درباره عاقبت کارش، شکلاتی لاغر را گاز زد. بعد به روز آخر تعطیلات فکر کرد و کاغذی که رویش برای این دوهفته برنامه ریزی کرده بود. به فصل چهارم کتابی که هنوز نخوانده بود فکر کرد و به سبد لباس های چرک که پر شده بود و به کارهای ریز و درشتی که از فردا باید پی شان رامی گرفت و سروسامانشان می داد... مریم مومنی | ۳:۱۸ بعدازظهر بیخيال! ايشالا آسمون پژوهشگاه رنگ برزخ بگيره که مرد ديگه هوس نکنه يک روز تعطيل رو هم بره اونجا! خیلی متن جونداری بود ... هر جمله اش آنجایی که باید باشد... واقعا زیبا بود ... در ضمن ممنون که اون پنجره مزاحم را دست به سر کردید:) مريم جان عجب مردايي پيدا مي شن ;) ، مي خواي زنگ بزنم بگم روزاي تعطيل پژوهشگاه و ببندند ، خب مثل هميشه قشنگ و تاثيرگذار و مرد در پژوهشگاه به این فکر کرد که فردا لباس تمیز ندارد بپوشد و تا برسد خانه زن همه ی شکلاتهای لاغر را خورده و برای او چیزی باقی نگذاشته. خیلی فضا سازی خوبی بود . کیف کردم be "mard" az ghol man bego: ;) to ro mibinam o mifahmam توی این ابرهای برزخی ، همان چای میوه ای ست که می چسبد و فکر کردن به یک خروار کار نیمه تمام ! ... ![]() |
|
عجب سناریوی ترسناکی...صدای رعدو برق هم که بذاری دیگه حرف نداره...