|
سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۵
طنابی از تنه این درخت به تنه درخت کناری که حدود پنج متر با آن فاصله داشت آویزان کرده بود. کفش هایش را در آورده بود و داشت وسط دانشگاه بند بازی می کرد.با اعتماد به نفس از این سر طناب می رفت آن طرف و بر می گشت. گاهی هم تعادلش به هم می خورد و روی چمن ها می افتاد.جمعیت پراکنده اطراف هم کاری به کارش نداشتند. دختر بدون شنیدن کوچکترین متلکی کاری را که دوست داشت انجام می داد. یاد کلاس های دانشگاه خودمان (دانشگاه تهران) افتادم که ترم های اول پسر ها منتظر بودند یکی از ما شانزده دختر سر کلاس سوالی بپرسد یا جواب دهد تا تکه باران نه تکه - بمباران اش کنند. مریم مومنی | ۹:۱۶ بعدازظهر jalebeeeeee ![]() |
|
che jaleb!na! che jalab!