شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۵

پیرزن

از دور دیدم سلانه سلانه داره میاد.همه میزهارو رد کرد و اومد سمت میز ما که یه صندلی خالی داشت.بساط درس و کتابمون روی میز ولو بود. خودمون هم مشغول گپ دوستانه ضمن مطالعه ! نزدیک شد و گفت : شما دوتا که خیلی با هم حرف نمی زنید؟ گفتیم: خیلی نه. بعد کتاب قطورش را گذاشت روی میز و نشست. اونقدر پیر بود که پشتش قوز درآورده بود. شده بودشکل عصا. توی کیفش دنبال یه چیزی گشت . داشتیم زیر چشمی می پاییدیمش. ذره بینش رو درآورد و شروع کرد به کتاب خوندن. کند و باحوصله پیش می رفت. چند دقیقه بعدش از توی کیفش هله هوله درآورد و یواشکی مشغول خوردن شد.از شدت پیری همه اعضای صورتش موقع جویدن می چرخیدند. کتاب رو به کندی و بازحمت زیاد می خوند و ورق می زد.

کم آوردیم !

مریم مومنی | ۸:۴۱ بعدازظهر



خیلی پیرزن باحالی بود...عین این پروفسورهای صد سالهء دانشگاه...


خب منهم 8 ساله پيش در يه جلسه سخنرانيه نجف دريابندري تو شهر كتاب يه پيرمرد رو ديدم كه فكر كنم حدود صد سال رو داشت ( منظورم اينكه آخرش بود. ) بعد نشسته بود تازه از حرفهاي دريابندري نت برداري ميكرد و همه مبهوت اون بودند تا نجف. يه هفته پيش دوباره ديدمش تو ميدون انقلاب كه داشت ميرفت به سمت مخالف من!!! : فكر كنم حالا صد و هشت سالشه!!!!


دفعه دیگه شما هم هله هوله ببرید تا کم نیارین.


خیلی خوشم می آد از این تیپ آدمها. دنیا براشون همیشه در "حال" سپری می شه. هر دمش غنیمتی است.


مصاحبه‌اي تلويزيوني هست از "احمد بيرشك" در 84 سالگي‌اش. مصاحبه كننده از كارهاي متأخرش پرسيد؛ جواب داد كه: «حدوداً 8 ساله كه در حال تكميل دايرة المعرفي هستم تقريباً 30 جلدي؛ 4 جلدش تا الان تكميل شده و به اميد خدا ما بقي هم تكميل خواهد شد» (نقل به مضمون).















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2