یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۵

حزن

صبح ظهر می شود
ظهر ،غروب
و غروب نیمه شب.
به سلیمان می مانم
خیره به روبرو
و موریانه ها عصایم را می جوند
غافل از این که
زنده تر از همیشه ام

مریم مومنی | ۴:۴۲ صبح



خانم جان
حزن چرا؟
تمام خوبی اش به همين است.
به قول آقام مايکل کين در این فيلم هواشناس
This shit life... we must chuck some things. We must chuck them.


سلام
تلخ نوشتی اونقدر که نتونستم ساکت بمونم ولی کاش کسی بود تلنگری میزد به من به تو به ما!
کاش می فهمیدیم این زنده تر بودن از همیشه را
ای افسوس و دریغ بی نهایت...
تا بعد...


سلام / گذشته از حزن جاری که می دونم چقدر زیاد وجود داره / تجربه منحصر به فردی بود مهندس! شعری بغایت موجز و تاثیرگذار ... راستی کتاب رو خوندی ؟!


nice shot!!
واقعا این جمله چه قدر می تونه بیانگر احساسات باشه! من تو بقالی هم تا چشمم می افته به یه شکلات بزرگ و خوشمزه هی می خوام بگم نایس شات
:)


ناب در ناب بود مریم......
















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2