|
سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۵
تهران را دوست ندارم. دود و آلودگي و كج سليقگي از در و ديوارش مي بارد.روز به روز هم بدتر و از ريخت افتاده تر مي شود. از بورد هاي تبليغاتي شمال شهرش بگير كه يكي در ميان تبليغ ماكاروني پز و بستني ساز و عروس بدلي و سيدحسن نصرالله مي كنند تا پسرك هاي فال فروش و نخل هاي مصنوعي قرمز و صورتي اي كه با تاريك شدن هوا در ميدان هاي اصلي و فرعي روشن مي شوند و موج روشن شدنشان از تنه به ساقه ها مي رود و برمي گردد. خيابان ها تنگ شده اند. مثل آدم چاقي كه رگ هايش رسوب كرده باشند و حس كني هر آن سكته مي كند. اين شهر، رو به موت كه نه رو به انفجار است. با اين سرعتي كه ساختمان و ماشين و بيلبورد ها دارند جلو مي آيند جاي ماندن كه هيچ راه فرار هم نمي ماند برايمان. افتخار هم البته دارد. بزرگترين ساعت دنيا و طولاني ترين نقاشي ديواري دنيا .ساعتش كه آفتاب خورده و مثل اجناس مغازه هاي قديمي رنگش پريده است. نقاشي ديواري را هم امروز ديديم. اثر هنري بي بديلي بود الحق كه سير توريست را به مملكت سرازير خواهد كرد. البته كمي هزينه هم دارد( ترافيك سنگين خيابان هاي اطراف و انبوه آشغالي كه درجا توليد شده بود از خورده كاغذ بگير تا هر نوع زباله اي كه پايين نقاشي ديواري ريخته بودند ملت ) كه خب درآمد توريست پيش بيني شده از خجالت آن در مي آيد. بعد هم اينكه مرسوم است نقاشي ديواري را روي ديوار بكشند نه اينكه بلوار وسط خياباني را غصب كنند و ماشين ها از دوطرف امنيت بازديدكننده ها را هدف بگيرند. با همه اين ها يك جا مانده كه وقتي واردش مي شوي چه پياده باشي و چه سواره،زمستان باشد يا تابستان، برگريزان باشد يا سايه روشن سبز و نور ظهر، يادت مي رود كه اين همان تهراني است كه آن بالا وصفش را شنيدي. دود و كثافتش يادت مي رود. و اگر كمي تمركز كني مي تواني صداي بوق ماشين ها و هياهوي شهر را نشنوي. سوگند به چنارهاي بلند اين خيابان كه تنها روزنه تنفس اين شهرند. مریم مومنی | ۸:۰۰ بعدازظهر gahi arezoo mikonam ke kash hame chiz avaz beshe... baad ham fekr mikoam ke pas khatereha ro koja taze konam.... ولی با همه این حرفها هم من تهرانو دوست دارم. با همه این چیزایی که نوشتی. یه چیزی منو به اینجا وصل می کنه که باعث می شه همیشه دوستش داشته باشم. اون نخل های مصنوعی از همه بدتر هستند. راستش من نه تنها تهران را دوست دارم، کهتقریبا هفتهای سه، چهار بار خوابش را میبینم. تهران خانه من بود و الان نیست. احساس كودكي را دارم كه از مادرش بدش ميآيد. اين حقيقتتيست كه در دامان اين شهر بزرگ شدهام با تمام نيكيها و بديهايش... و از سوي ديگر اين هم حقيقتيست كه تهران، ديگر جاي زندگي نيست، آنچه كه ميكنيم به مردگي بيشتر ميماند، فرض كن روزي حداقل سه ساعت در ترافيك بماني، دود بخوري، فحش بشنوي، جسد ببيني، شليك زبالهها از شيشهها را حس كني... در وبلاگ يكي از دوستان چنين نوشتهاي را به نقل از برتولت برشت خواندم، از عين اين كه اصولا با چنين رويكردهايي ميانهي خوبي ندارم ولي انصافاً احساس برخي بازههاي زماني بيچارگي را خوب ميرساند: سلام. تهران شهريه كه تقريبا تمام عمرم رو توش گذروندم و بخش جدانشدني از زندگيمه. ولي هميشه افسوس مي خورم كه چرا اين همه بي سليقگي و بي دقتي و بي مسئوليتي آدمها به اين روز درآورده اش. تهران تازه شروع فاجعه است. زشتی های این شهر به سرعت در بقیه شهرها تکرار می شه. مثل عجوزه ی رقت انگیزی در آینه خانه. كجاي اين مملكت بايد دنبال زيبايي گشت!؟ كسي ميگفت بايد هواي تورنتو به مشامت بخورد تا مثل انسانها بزرگ بشوي... 1 sal pish ham man hamino migoftam, ama alan nazare digari daram, fekr konam har jaye digeye donya ke baashi vaghti ye shab, saate 9, 10, bikhabi mizane be saret ya havase biron raftan mikoni onvaghte ke delet vaseye terhran tang mishe, vaseye adamash va hatta terafikesh. accepted آدمها رو يادت رفت بگي. آدمهاي كاملاً معمولي و تهوع آور كوچه و بازار. خيلي بايد از هواي تهرون ممنون باشند كه صفت كثيفي رو به خودش گرفته aval salam ! bebin hamishe hamine pas gahsedak entezare khabari nist ma ra ... ,ino akhavan mige rastam mige koja ,unam inja ? ey baba begzariim bayad gozasht...!!! in idie mane (milad_khoshgel_khoshtip2002) ta goorestan , bye movafegham kamelan لذت بردم! man asheghe tehran, iran hastam, va az in babat khoda ra shokr mikonam. .تهران را دوست نداشتم .تهران را دوست دارم ![]() |
|
منم همیشه به دوستام می گم تهران با همه این مشخصاتش تهرانه اگه یه روز تغییر کنه و همه چیز مرتب و منظم بشه اونوقت آدم فکر می کنه توی یه شهر دیگه داره قدم می زنه