|
یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۵
تابستان واره هامغازه ها بسته اند.چای سفارش دادم.برایم شکلات کوچک باریکی آورد.قد دوسه تا چوب کبریت که به هم چسبانده باشند. یاد خوشبختی های کوچک قدیم می افتم. مریم مومنی | ۱۰:۰۵ بعدازظهر سلام. ما که اینجا از سرما یخ زدیم. سلام برسانید salam khanoome momeni.man kheili doos daram ba adami mesle shoma bishtar ashne sham خیلی قشنگ می نویسی مریم. مدت هاست گاه و بی گاه سری به اینجا می زنم.حکایت دلتنگی انسانهای معاصر رو قشنگ گفتی.شاد باشی مریم عزیز سرزميني بود که همه ي مردمش دزد بودند. شب ها هر کسي شاکليد و چراغ دستي دزدانش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانه ي همسايه اش.
و چنين بود که رابطه ي همه با هم خوب بود و کسي هم از قاعده نافرماني نمي کرد. اين از آن مي دزديد و
ايتالو کالوينو Hi, سلام نوشته تان را خوندام هم خواب است وحتما او هم می خواند متنتان گذشته را به یادم اورد وقتی که مادر بی حوصله بود وما..نظر خانم سامی رو هم خوندام . سلام. اين «زنده به گور» شدن هم تجربه ويژه ايست؛ در اتاق شيشه اي به گونه اي و در غير شيشه اي به گونه اي. ياد آدم مي اندازد «خود»مان را؛ و «زنده بگور كردن»، «خود»مان را و «ديگران»مان را؛ كه چه بسا به آن مشغوليم، ندانسته. و اينكه چه حضار محترمي هستيم براي اين مراسم «زنده» «به گور» كردن دو سال است كه وبلاگتان را مي خوانم . همواره همچو سليمان به روبرو خيره شده ايد و مرا نيز به توجه وا مي داريد ![]() |
|
خیلی دلنشین بود...