یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۵

تابستان واره ها

مغازه ها بسته اند.چای سفارش دادم.برایم شکلات کوچک باریکی آورد.قد دوسه تا چوب کبریت که به هم چسبانده باشند. یاد خوشبختی های کوچک قدیم می افتم.
*
در اتاقک شیشه ای حبس شدم.معلق. چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید.زنگ زدم و آدم ها آمدند.نمی دیدمشان. فقط صدایشان را می شنیدم.انگار زنده به گور شده باشم.
*
باد در گندمزار
موجش در گیسوان من
*
نزدیک خانه ام.پیرزن همسایه را بعد از چند سال دیده ام. سلام می کنم و روبوسی. از خوشحالی بال در می آورد و تعارف می کند: روز به روز زیباتر می شوی. و بعد به تنه درخت توت می زند برای دفع چشم بد.چقدر دلم برایش تنگ شده بود.برای درخت بزرگ خرمالوی خانه اش که پاییز هر سال سبدی از آن سهم ما بود. برای شوهر مرده اش. برای روی همیشه خوش پیرزن.کاش می توانستم بسته بندی اش کنم و جای یکی از پیرزن های اتریشی همسایه بنشانم.
*
از راه رفتن در باتلاق بیزارم. افق می خواهم. دریا باشد یا کویر فرقی نمی کند.
*
عصرگاه است. شعر ناب از پنجره های غربی به درون می آید.
*
برایم شعری بگو
میرزارضای کرمانی در غل و زنجیر است
و خبر رسیده که شاه شهید را فردا غسل می دهند
من از بوی گلاب خسته شده ام.

مریم مومنی | ۱۰:۰۵ بعدازظهر



خیلی دلنشین بود...


سلام. ما که اینجا از سرما یخ زدیم. سلام برسانید
هم به حامد، هم به حاج خانوم زیبایی دوست


salam khanoome momeni.man kheili doos daram ba adami mesle shoma bishtar ashne sham
vaght darin baratoon mail bezanam?
mitoonim hamfekri konim baham?


خیلی قشنگ می نویسی مریم. مدت هاست گاه و بی گاه سری به اینجا می زنم.حکایت دلتنگی انسانهای معاصر رو قشنگ گفتی.شاد باشی


مریم عزیز
جنس نوشته هایت عجیب برایم آشناست
انگار واگویه های دل خودم باشند
راستی به گمانم ما هم راباید بشناسیم
گمان کنم زمانی در کانون زبان همکلاس بوده ایم و یک دوست مشترک به نام پریسا اصغری داریم


سرزميني بود که همه ي مردمش دزد بودند.

شب ها هر کسي شاکليد و چراغ دستي دزدانش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانه ي همسايه اش.


در سپيده ي سحر باز مي گشت، به اين انتظار که خانه ي خودش هم غارت شده باشد.

و چنين بود که رابطه ي همه با هم خوب بود و کسي هم از قاعده نافرماني نمي کرد. اين از آن مي دزديد و


آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداري بود، هم فروشنده


و هم خريدار سر هم کلاه مي گذاشتند. دولت، سازمان جنايتکاراني بود که مردم را غارت مي کرد و مردم هم فکري


نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگي بي هيچ کم و کاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.


ناگهان ـ کسي نمي داند چگونه ـ در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شب ها به جاي برداشتن کيسه و چراغ دستي


و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند.


دزد ها مي آمدند و مي ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي گرفتند و مي رفتند.


زماني گذشت. بايد براي او روشن مي شد که مختار است زندگي اش را بکند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شود


چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي که او در خانه مي ماند، خانواده اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت.


مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شب ها از خانه بيرون مي زد و سحر به خانه بر مي گشت، اما به دزدي نمي رفت.


آدم درستي بود و کاريش نمي شد کرد. مي رفت و روي پُل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. باز مي گشت


و مي ديد که خانه اش غارت شده است.


يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه ي خالي اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود.


رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. مي گذاشت که از او بدزدند و خود چيزي نمي دزديد. در اين صورت هميشه کسي بود


که سپيده ي سحر به خانه مي آمد و خانه اش را دست نخورده مي يافت.


خانه اي که مرد خوب بايد غارتش مي کرد. چنين شد که آناني که غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر


حال و حوصله ي به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني که براي دزدي به خانه ي مرد خوب مي آمدند، چيزي


نمي يافتند و فقير تر مي شدند. در اين زمان ثروتمند ها نيز عادت کردند که شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا


کنند. و اين کار جامعه را بي بند و بست تر کرد، زيرا خيلي ها غني و خيلي ها فقير شدند.


حالا براي غني ها روشن شده بود که اگر شب ها به روي پل بروند، فقير خواهند شد. فکري به سرشان زد: بگذار به فقير ها پول


بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قرار داد ها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد ـ که هميشه دزد خواهد ماند ـ


مي کوشد تا کلاهبرداري کند. اما مثل پيش غني ها غني تر و فقير ها فقير تر شدند.


بعضي از غني ها آنقدر غني شدند که ديگر نياز نداشتند دزدي کنند يا بگذارند کسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند.


اما همين که دست از دزدي بر مي داشتند، فقير مي شدند، زيرا فقيران از آنان مي دزديدند. بعد شروع کردند به پول دادن


به فقير تر ها تا از ثروتشان در برابر فقير ها نگهباني کنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند.


و چنين بود که چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و


غني سخن گفته مي شد. در حاليکه همه شان هنوز دزد بودند.


مرد خوب، نمونه ي منحصر به فرد بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت.

ايتالو کالوينو


Hi,
As I'm not much of a weblog-browser;I don't know how a comment on these kind of posts (like yours) should be like.
So...
I hope you like the story.
PS Really nice blog.
And the photos are great. They are.


سلام نوشته تان را خوندام هم خواب است وحتما او هم می خواند متنتان گذشته را به یادم اورد وقتی که مادر بی حوصله بود وما..نظر خانم سامی رو هم خوندام .
ادرس وبلاگ ماست اگر تونستید بیاید به بی چکمه وکلاه سرافرازمان کنید.

http://www.bichakmeh.blogsky.com/


سلام. اين «زنده به گور» شدن هم تجربه ويژه ايست؛ در اتاق شيشه اي به گونه اي و در غير شيشه اي به گونه اي. ياد آدم مي اندازد «خود»مان را؛ و «زنده بگور كردن»، «خود»مان را و «ديگران»مان را؛ كه چه بسا به آن مشغوليم، ندانسته. و اينكه چه حضار محترمي هستيم براي اين مراسم «زنده» «به گور» كردن


دو سال است كه وبلاگتان را مي خوانم . همواره همچو سليمان به روبرو خيره شده ايد و مرا نيز به توجه وا مي داريد















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2