جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۸۵

انجیر های زرد

اتاق هتل تاریک است. فریب می دهد که آسمان ابری است یا باران می بارد.وسایل را جمع کرده ام. تب دارم. لباس پوشیدم و روی تخت دارم می نویسم.کمی سردم است. تا یک ربع دیگر باید بروم. خدمه پر سر و صدای هتل با من مهربانند. لبخند و نگاهشان را می فهمم. بیشترشان هم زن هستند. هتل مشهد هم دو تا خانم بودند که هر روز برایم شامپوی تازه می آوردند و حالم را می پرسیدند. فکر کرده بودند تنها آمده ام.
انجیر زرد شسته ام.شکم بعضی هایشان پاره شده از بس که شیرین اند. ریخته امشان توی سینی . کیسه تمیزی نیست که ببرمشان.
یک سینی انجیر زرد می خواهم جا بگذارم.
به پاس لبخندهایشان.

مریم مومنی | ۴:۳۲ بعدازظهر



مريم خانم...
حس زيبايی شناسی همين الان به من تذکر داد که به جای به به و چه چه از شما حال و احوالتان را بپرسم و جواب هم نمی خواهم. يعنی اصولاً کسی که از شما
حالتان را می پرسد هيچوقت منتظر پاسخ نيست...می خواهد يادتان بياورد که "در چه حالی؟"
از وقتی ایران رفته ای خلاقيت هنری و طبع شعرت بالا گرفته که من از عيال شاعرم شنيده ام که شعر محصول افسردگی است...
در نهايت هم به به و چه چه هم برای این پستت هم برای پست قبلی ات...زود برگرد به مملکت منطق (مسخره می کنم ها...) که بشوی همان مريم خانم تحليل گر ما.....
انجير هم دهان ما بيچاره های غرب نشين را که مزه ميوه برايمان حسرت است را آب انداخت.
مخلصيم


سلام، اول اینکه خیلی از نوشته هاتون لذت بردم، یه حلاوت خاصی داره، دوم اینکه آلبومتون رو هم یواشکی دید زدم که خیلی عالی بود، سوم اینکه اگر اجازه بدی یه لینک از شما بزارم تو بلاگم که راحت تر صفحه شما رو پیدا کنم، البته منو ببخش چون همین الان دارم ادش میکنم، مرسی، آهان داشت یادم میرفت، واقعا از اینکه انجیر رو روباره به یادم آوردی و از توصیف قشنگت در موردش ممنونم


انجیر شیرین شکم پاره و خربزه سرخس میوههای مورد علاقه من هستن. هر وقت از راه مدرسه می رفتم خونه از موه فروشی های میدون شهدا اگه چشمم می افتاد حتما انجیر می خریدم. یادش به خیر.

در خوش گذرانی کم کاری نکنید!


فکر کنم الآن من اینجایم و شما آنجا ! تا کی یک جا شویم و از من و تو به ما رسیم!خدا داند و بس
راستی اینجا خوش گذشت ؟
آنجا که خیلی بد بود


چرا باز تب داری؟ چرا فکر کردند تنهایی مریم خوبی؟


سلام. عجب حال و هواي خوبي داره صفحه ات. مثل خنكاي يه روز آخر پاييزكه توي ايوان بشيني و به هيچ چيز فكر نكني !يا به هيچ فكر كني.جسارتا بقول دوستتون جاناتان! :)


درود بر شما
نوشته های شما را خواندم . ساده و قشنگ بودند
موفق باشید
از طریق وبلاگ پارسا نوشت با وب شما آشنا شدم
مایلم با شما تبادل لینک داشته باشم
خبرم کنید


Around the corner I have a friend,
In this great city that has no end.

Yet the days go by and weeks rush on,
And before I know it, a year is gone.

And I never see my old friend's face,
For life is a swift and a terrible race.

He knows I like him just as well,
As in the days when I rang his bell.

And he rang mine; but we were younger then,
And now we are just busy, tired men.


Tired of playing a foolish game,
Tired of trying to make a name.

"Tomorrow" I say! "I will call on Jim,
Just to show that I'm thinking of him."

But tomorrow comes and tomorrow goes,
And the distance between us grows and grows.

Around the corner, yet miles away,
"Here's a telegram sir," "Jim died today."

And that's what we get and deserve in the end.
Around the corner, a vanished friend...


کیسه نمیز نداشتی ؟ یه مثلی هم در این مورد هست. چی بود؟ بذار ببینم. توش روغن داشت و امام زاده و فکر کنم یه چیزی بود در باره نذری. شما چیزی یادتون نمیاد؟


مریم عزیز
چه حیف شد که آنروزتو را همراه همسر محترم ندیدم راستش را بخواهی خیلی دلم می خواهد دوباره ببینمت تصویر هفت سال پیشت خیلی در ذهنم ماندگار است
راستی از سوزان سونتاگ چیزی خوانده ای؟


سلام. نمیتونم تعریف نکنم از متن هاتون. همدیگر رو نمیشناسیم، اما نوشته هاتون خیلی نزدیکه! ممنونم. بازم بنویسید. یاعلی


By the way,
The name of the poem is "Around The Corner"
By Charles Hanson Towne


Salam man yadam omad 10 sali ast ke anajr nakhordam

cheghadr ham havaseh ra daram

khoshhal misham sari ham be weblage man bezani


جمله های کوتاهت متنهای کوتاه خواندنی ای می سازند. لذت می برم.

ولی یه سوال: شامپوی تازه چیه؟!


سلام .شامپوی تازه یعنی شامپویی که تازه است و کهنه نیست :D


چه نثر ساده و راحتی .آرامش بخش بود.موفق باشید















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2