دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۵

بعد از ظهر می خواستم بخوابم، کارگرهای ساختمان پایینی پتک می کوبیدند. تلویزیون هم روشن بود. کم مانده بود زنگ بزنم بهشان و بگویم بیایند و یکی هم بکوبند اینجا.

و به مغزم اشاره کنم.

مریم مومنی | ۴:۵۰ بعدازظهر



چقدر زيباست متن هاي شما آرام شدم
لينك شديد
مرسي


يادم نبود خودم را معرفي كنم ولي خيلي خوب بود


دردمشترك من،
اما به جاي كارگرها همسايه طبقه بالا، آنهم هر روز!


bala miovordi hameye asabaniyatetro to ye net behtar bood


این مسئله که تو این مملکت (دور از جون شما ) خراب شده عادیه !



بسیار لوس بود!


سلام.ميشه حستو راجع به اول مهر و ... بگي؟ البته اگه حسي در موردش داري!















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2