شنبه ۱ مهر ۱۳۸۵

افق

کنار دریا روی تخته سنگ بزرگی نشسته ام. عصر است و دریا کبود.موج های نقره ای دارد. هوا ابر است. افق می بینم بعد این همه مدت. خط عجیبی است افق. انتهای دریاست و از سویی آغاز جهانی دیگر است. صاف و ممتد از این سر دنیا به آن سرش کشیده شده. دو نیم می کند: نیمی جهان زیرین است و نیمی آسمان. هم مرز است و جداکننده، هم خطی است که می دوزد و وصل می کند. انتهای دنیاست. اگر خدایی باشد به گمانم در افق متجلی می شود نه در قله کوهی. کوه هر چه هم مرتفع باشد باز حدی دارد. عظیم است و رفیع ولی قله اش را که فتح کنی مجبوری برگردی. عظمتش می شکند. افق اما به چنگ نمی آید. حاضر است و در عین حال غایب. دست نیافتنی است. فتح اش نمی شود کرد.تنها می توانی از دور به نظاره اش بنشینی.آن سویش را تخیل کنی و دلت خوش باشد که هر چه جلو بروی نه دورتر شده باشی و نه نزدیک تر.

مریم مومنی | ۶:۳۴ بعدازظهر



مریم عجب ایده ای زدی در مورد این فتح قله. خیلی خوشم اومد
...


خانم جان بسی عالی بود.چقدر توصیف زیبایی بود.خیلی با تو همداستانم مریم....راست می گویی افق چیز دیگری است....


آخی ی ی ی ی ی ی ی ی! :">
همیشه خدا رو توی ماه یا ستاره صدا می کردم. یه شبی که دلت گرفته و تو خونت نشستی,افق نداری. افق فقط مال دریاست... نه دانوب. مال همون دریای کثیف دوست داشتنی که هنوز هست تا هر از گاهی یادت بیفته که افقی هم وجود داره ... که یه چیزایی هست که آدم یهو یادش میاد.
منو بردی دم ساحل سنگی دریابیشه با همه بوی رطوبتش ... امشب نه ماه هست تو آسمون نه ستاره اینجا ...


عالي بود و چقدر به دل مي نشيند


واقعاً زیبا بود. آنقدر زاویه دید زیبایی داشتی در این نوشته که حتی نمی دانم چطور باید تحسین کنم.


عالي مثل هميشه



سلام. ایمیلی که مدتی پیش (دوسه هفته پیش) فرستادم به دست شما رسید؟


عکسهای ایران فوق العاده اند. مرسی برای تقسیم کردنشون با ما


سلام مانی عزیز.
بله رسید. من هم یکی دوتا عکس گرفتم . دوبار تلاش کردم ولی نتوانستم با اینترنت اینجا بفرستمشان.
امیدوارم که به زودی از آن طرف برایتان ایملشان کنم.


چه زیبا است
نگاهی که از افق خیره می شود به من
که در دامنه کوه
با هزار زحمت
خودم را بالا می کشم
که شاید از روی قله آن نگاه همیشه حاضر
مرا بیشتر ببیند


ممنون. سلام برسانید


اينجا را دوست دارم و ذهنيتتان را ، انگار آدم با آمدن به اينجا سبك ميشه . ممنون


مي خواهم آب شوم در بلنداي افق
آنجا كه دريا به پايان مي رسد
و آسمان آغاز مي شود...
مارگوت بيگل




الان دو هفته‌اي هست كه هر بار من اين‌جا مي‌آيم شما كنار دريا روي تخته سنگ بزرگي نشته‌ايد.


سلام
مطلب جالبي بود.خوشحال ميشم به وبلاگم سر بزني....


سلام.بابا کجايي؟! دلم تنگ شده واسه نوشته هات



خواندم و لذت بردم. می بینم که سایر دوستان هم خوشحال و مشعوف اند از این ایده. خیلی خوب بود. شاد باشی















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2