جمعه ۱۹ آبان ۱۳۸۵

بارت و من: بخش اول

تمام این دو هفته را بی توقف درس خوانده ام. شب ها تا دیر وقت کتاب خانه می مانم و در راه بازگشت به خانه مدام جایم را در قطار تغییر می دهم( آخرشب ها مردم بی ملاحظه تر می نوشند و بوی دهانشان فراری ام می دهد). حجم زیادی باید بخوانم و تحلیل کنم. وقت برای همه چیز کم می آورم. دیشب کم حوصله و خسته پای کامپیوتر نشسته بودم و داشتم مقاله امروز را آماده می کردم که دیدم دیگر نمی توانم. رهایشان کردم تا امروز صبح زود و بعد از دو سه ساعت سر و کله زدن با متن هنوز برایم ناقص و خام بود. سردرد و بدن درد پنهان هم ناگهان چهره نشان دادند و من به جای رفتن به دانشگاه تصمیم گرفتم خانه بمانم.به اضطراب تحویل ندادن به موقع مقاله امروزم فکر نکنم و به جایش صبح بادخیز را با پتوی گرم وتنی آسوده سر کنم. به جای درس ها و متون انگلیسی کتاب " اتاق روشن، تاملاتی در باب عکاسی" را دست گرفتم. نمی دانم چه قدرتی و یا بهتر بگویم چه جذبه ای برایم دارد این نوشته های بارت. در عین کشف و شهود هایش که خواننده را هم در آن ها سهیم می کند، سرخوشی توام با آرامشی محزون در واژه هایش جاری است. تا جایی که مثل " در جستجوی زمان از دست رفته" پروست نمی توانم بارت را هم یک ریز و بی وقفه بخوانم. از جنس بطری آب نیستند که برای رفع عطش سریع بنوشم. باید مثل نوشیدنی گوارایی جرعه جرعه عطر و طعمشان را مزمزه کنم.

"اتاق روشن" تاملات لذت بخش بارت در حوزه عکاسی است. خودش می گوید که حتی عکاس آماتور هم نبوده و تنها گاه گاهی موضوع عکاسی واقع شده است. با این حال بیننده دقیق و با حوصله ای است. جایی از کتاب دو مفهوم ویژه معرفی می کند.(بخش 10) که آن هارا استودیم و پونکتوم می نامد. این دو عنصر به عقیده او در کنارهم اگر حاضر شوند جذابیت خاصی به عکس می دهند. استودیوم یک پهنا و گستره است . نشان گر پیامدی از فرهنگ و اطلاعات ما از دنیا. به رخ کشنده تاریخ و جغرافیا: آنچه باید بدانیم. استودیوم تاثری معمولی برمی انگیزد. حسی که بیننده معمولی را درگیر می کند.اما آن چیزی که استودیوم را در هم می شکند پونکتوم است که از درون صحنه مثل تیری پرتاب می شود و سوراخ می کند. زخمی به جا می گذارد ( بارت: پونکتوم یک عکس آن حادثه ای است که مرا سوراخ می کند و هم چنین کبود می کند و برایم دردناک است)

 


* برای مطالعه بیشتر: اتاق روشن، نوشته رولان بارت، ترجمه فرشید آذرنگ ، نشر ماه ریز

مریم مومنی | ۲:۲۴ بعدازظهر



سلام
من از بواسطه ساز مخالف با شما اشنا شدم و فکر کنم بیشتر بهتون سر بزنم
یه سوال هم دارم شما اصفهانی یا اطراف اصفهان نیستید؟


سلام.
من اصفهانی نیستم. اطراف اصفهانی هم نیستم. چیزی که من را به اصفهان مربوط می کند، دوسال از کودکی ام است( از دو تا چهارسالگی) و البته دوستان خوب اصفهانی ام.


من معمولا وبلاگ نمی خونم ولی امروز - دقیقا هم نمی دونم چجوری - اومدم اینجا و دیدم اسم شما دقیقا نام عزیزترین موجود دنیاست : مادر
سلم الله و رحم علیها و بارک فیک















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2